هامش
إبراهيم كه مكتوب محمد حنفيه را مطالعه كرد ، روى به مختار آورد وگفت : « يا ابااسحق ! چون است كه پيش از اين كه رقعههاى محمد بن على رضي الله عنه به ما مىرسيد ، بيش از نام أو ونام پدرش در آنها نبود . »
مختار گفت : « صدقت يا ابا النعمان ! ذلك زمان وهذا زمان آن وقتي ديگر بود واين وقتي ديگر است . »
إبراهيم گفت : « ما از كجا دانيم كه اين رقعهء مكتوب محمد بن على است ؟ » مختار به گواهان أشارت كرد وهر كه در آن مجلس بود ، به غير از شعبى وپدرش بر صدق قول مختار گواهى دادند . إبراهيم بعد از اداى شهادت شيعه امارت مختار را مسلم داشته فرمود تا أسامي شهود را مثبت نمودند .
چون إبراهيم با مختار بيعت كرد ، مختار با ياران مسرور وخوشدل به منزل خويش رفت . روز ديگر از شعبى پرسيد : « سبب مخالفت تو با ياران در گواهى دادن چه بود ؟ » شعبى سكوت را شعار خود ساخته . مختار گفت : « مگر در صدق شهادت آن جماعت تورا شكى است ؟ »
شعبى گفت : « گواهان أمير رؤساى عراق ومشايخ كوفهاند چگونه نسبت به ايشان اين گمان تواند برد ؟ » مختار تبسم نمود وشعبى دانست كه آن مكتوب ساخته وپرداختهء اوست .
گويند كه إبراهيم اشتر بعد از مبايعت ومتابعت هر شب به خانهء مختار آمدى ودر باب خروج با وى مشورت نمودى تا رأى ايشان بر آن قرار گرفت كه در شب پنجشنبه چهاردهم ربيع الآخر سنه ست وستين هجرى ، خروج كرده وكوفه را متصرف شوند . اياسبن مضارب العجلي كه از قبل عبداللَّهبن مطيع شحنهء كوفه بود ، معروض أو گردانيد كه إبراهيم وجمعى كثير از مردم اين شهر با مختار بيعت كردهاند وعنقريب در اين ليالي فتنهاى عظيم ظاهر خواهد گشت . وظيفة آن كه أمير در دفع اين جماعت فكرى به صواب فرمايد .
عبداللَّهبنمطيع امرا وسرهنگان خود را طلب داشته محلات كوفه را به ايشان سپرد وگفت : « هر شب تا روز پاس داريد وهر كس را از أهل فتنه كه ببينيد ، سرش را از تن جدا كنيد . » واياس مضارب را فرمود تا با صد كس مصلح هر شب گرد كوچه وبازار برآمده ومراسم تيقظ وتحفظ به جاى آورد .
به روايت ابوالمويد خوارزمي ، ابراهيمبن مالك اشتر پيش از موعد ، شبى با صد كس از اقربا وبنى أعمام خويش به خانهء مختار مىرفت كه ناگاه اياسبن مضارب سر راه بر وى گرفته وپرسيد : « تو چه كسى هستى واينها چه مردماند ؟ »
گفت : « منم إبراهيم واين جماعت ياران منند كه به مهمى كه روى نموده است ، مىروند . »
اياس گفت : « چه مهم است كه در نيم شب با اين همه مردم مكمل از خانه بيرون بايد آمد وحال آن كه چنان مىشنوم كه تو شب با طايفهاى از أهل سلاح به اين راه آمد وشد مىنمايى . اكنون چاره نيست جز آن كه كشته شوم ويا تورا پيش أمير برم . »
إبراهيم گفت : « ويحك دست از ما بازدار وبه هر جا كه خواهى در زمان به سلامت برو . »
اياس گفت : « لا واللَّه تورا با من نزد أمير بايد رفت . »