هامش
الناس شما مىدانيد كه حق تعالى قوم صالح را به كدام جرم وتقصير هلاك گردانيد ؟ »
گفتند : « بيان فرماى . »
عبداللَّه گفت : « نه تن از أهل فساد اتفاق كرده ناقهء صالح را بكشتند كما قال اللَّه تعالى « وكانَ في المدينةِ تسعةُ رهطٍ يُفسِدونَ في الأرضِ ولا يُصلِحون » وچون اهلصلاح وفساد اين نه تن را معلوم كردند ايشان را از اعمالناشايست منعنكردند ، حقتعالى اينمداهنهرا از قومصالح نپسنديد ومصلح را هلاك ساخت واز بهر ناقة كه قيمتآنزياده از پانصد درهم نبود جمعىكثير وجمعى غفير را به قهر وسخط خويش مبتلا گردانيد . »
مردم كوفه كه اين سخن شنيدند بر وى خنديده أو را مقوم الناقة ناميدند .
وعبداللَّهبنزبير چون دانست كه عامل أو در كوفه بىقدر وقيمت گشته است عبداللَّهبنمطيع را بر اهالى كوفه والى وحاكم گردانيد .
عبداللَّهبن مطيع چون به كوفه آمد ، مردم را در مسجد جامع جمع كرد وگفت : « أمير عبداللَّهبن زبير مرا به ضبط شهر شما واخذ أموال ديواني فرستاده . من از شما مال نگيرم ، الا به رضاى شما ومن در ميان قوم به سيرت عمر بن الخطاب وعثمانبنعفان زندگانى كنم . بايد كه شما تقوى را شعار خود ساخته ، از مخالفت دور باشيد وسفهاى خود را از اعمال ناپسنديده منع كنيد كه اگر از آن جماعت عملي ناشايست صادر گردد ، به جزاى عمل خود گرفتار آيند . »
در آن مجلس صايببن مالك اشعرى كه يكى از حاضران آن انجمن بود ، گفت : « أيها الأمير ! آنچه فرمودى شنيديم وهيچ كس را در سيرت عمر وعثمان سخنى نيست ، مگر خير ولكن مطلوب اين است كه در ميان ما به سيرت أمير المؤمنين على رضي الله عنه زندگانى كنى واگر چنين نكنى ، تو امارت ما نتوانى كرد وما رعيت تو نتوانيم بود . » عامهء خلق زبان به تحسين صايب گشاده وگفتند كه بر سخن أو مزيدى نيست .
عبداللَّه گفت : « أيها الناس ! خاموش باشيد وخاطر جمع داريد كه من در ميان شما بر وفق رضاى شما معاش خواهمكرد . » آنگاه از مسجد بيرونآمده وبه دار الاماره رفت . مقارن اين اياسبن مضاربالعجلى كه از قبل عبداللَّهبن مطيع شحنهء كوفه بود ، به عرض أو رسانيد كه آن شخص كه در مسجد سخن تو را رد كرد ، از رؤساى أصحاب مختار است ، جمعىكثير با مختار بيعت كردهاند ومن مىشنوم كه عن قريب خروج خواهند كرد . مصلحت آن است كه همين لحظه مختار را طلبيده ودر زندان بازدارى تا آن زمان كه امارت تو استقامت پذيرد . عبداللَّه سخن ونصيحت مشفق امين را به سمع رضا اصغا نمود وزائدةبنقدامة وحسينبن عبداللَّه همداني را به طلب مختار فرستاد وايشان به منزل أو رفته گفتند كه أمير تو را به جهت مشورتى مىخواند . مختار گفت : « ما السمع والطاعة . » وجامه پوشيده تا روان شود . زائدة بن قدامه اين آية را برخواند : « وإذ يمكرُ بكَ الّذينَ كفروا ليُثبتوكَ أو يُخرجوكَ أو يقتلوك » . مختار فهم كرد كه صلاح در توقف است ، پس با يكى از مماليك خود گفت : ( يا غلام ألق عليَّ ثوباً فإنّي أجد في بدني رعدة شديدة ) . آنگاه بر