هامش
- بگفت :يقول أمير غادر وابن غادر * ألا كنت قاتلت الحسين ابن فاطمه
ونفسي على خذلانه واعتزاله * وبيعة هذا النّاكث العهد لائمه
فيا ندمي أن لا أكون نصرته * ألا كلُّ نفس لا تسدّد نائمه
وأنِّي لأنِّي لم أكن من حماته * لذو حسرة أن لا تفارق لازمه
سقى اللَّه أرواح الّذين تبادروا * إلى نصره سحّاً من الغيث دائمه
وقفت على أجداثهم ومحالهم * فكاد الحشا ينقضُّ والعين ساجمه
لعمري لقد كانوا مصاليت في الوغى * سراعاً إلى الهيجا حماة خضارمه
تأسّوا على نصر ابن بنت نبيِّهم * بأسيافهم أسناد غيل ضراغمه
فإن يقتلوا في كلِّ نفس بقيّة * على الأرض قد أضحت لذلك واجمه
وما إن رأى الرّاؤون أفضل منهم * لدى الموت ساداة وزهر قماقمه
يقتّلهم ظلماً ويرجو ودادنا * فدع خطّة ليست لنا بملائمه
أهمُّ مراراً أن أسير بجحفل * إلى فئة زاغت عن الحق ظالمه
لعمري لقد راغمتمونا بقتلهم * فكم ناقم منّا عليكم وناقمه
فكفّوا وإلّا زرتكم في كتايب * أشدُّ عليكم من زحوف الدّيالمهودر اين اشعار باز مىرساند ، ابن زياد كه غدّار پسر غدّار ومكّار پسر مكّار است ، با من عتاب همى ورزد ، تا چرا با حسين بن فاطمه عليها السلام به سبب خشنودى وأطاعت امر أو قتال ندادم . با اينكه نفس من برخلاف اين امر مىكند وهمى گويد : « با اين غدّار نابكار كه داراى هيچ صفتي محمود نيست ، بايست به مخالفت رفت . » چه دريغها وافسوسها مرا باشد كه از چه روى به حمايت آن حضرت مبادرت نكردم ودرشمار حاميان آن حضرت نبودم . تا زنده باشم ، اين حسرت با من ملازمت ومصاحبت دارد . خداى سبحانه از سحاب رحمت وغمام غفران أرواح آنان را كه به نصرت آن حضرت مبادرت جستند ، سيراب فرمايد .
همانا چون بر قبور پرنور ومزار سعادت آثار ايشان توقف كردم ، قلب من همى خواست از هم بريزد . سوگند به جان خودم كه اين جماعت به تمامت شيران بيشه جلادت بودند ودر ميدان رزم چنان مىشتافتند كه پهنهء بزم را هيچ كس آنگونه نسپارد وبه نصرت پسر پيغمبر خودشان آثار سعادت وجلادت بگذاشتند ورايت هدايت برداشتند واز اين پس چشم زمانه چنين مردمى بزرگ وفرزانه نخواهد ديد .
واين مردم شام نكوهيده فرجام با ايشان قتال دادند وآن جمله را به ظلم وعدوان به خون خويش غلتان ساختند ومعذالك در طلب وداد واتحاد ما هستند . با اينكه در اين كار نابهنجار كه از اين شاميان وگروه نابكار پديدار شد ، درون ما را از آتش اندوه چون يكى كانون ساختند وما را به خشم وكين بياوردند . اگر از اين انديشه باز نشوند واز اين طمع وطلب كه در ما بستهاند ، انصراف نجويند ، با لشگرى نامدار دمار از روزگارشان برآورم 1 . -