تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣
هامش
- خاك سپردند واز آن پس قبر تو را شديار كردند 38 تا نور تو را فرو نشانند ، حال آن‌كه تو پسر على مرتضايى وپسر فاطمهء زهرايى واينك از براي كنيزكى سياه رعايت شأني چنين عظيم مىشود وبر پسر مصطفى كس نمىگريد ! همى گفت ، همى گريست وخاك بر سر پراكند تا گاهى كه از هوش بيگانه گشت . مردمان بعضي بر وى رقت 39 كردند وگروهى به جنونش نسبت نمودند 40 . چون به هوش آمد ، اين شعر بگفت :أيحرث بالطّفِّ قبر الحسين * ويعمر قبر بني الزّانية ؟ ! لعلّ الزّمان بهم قد يعود * ويأتي بدولتهم ثانية ألا لعن اللَّه أهل الفساد * ومَن يأمن الدّنيا الفانية ؟ 41در خبر است كه اين‌اشعار را به‌دست بعضي از حجاب به‌متوكل فرستادند وأو زيد را از درِ خشم طلب نمود . چون حاضر شد ، زبان به‌شنعت وتوبيخ‌گشود . متوكل از در تخفيف از وى سؤال‌كرد كه : « أبو تراب كيست ؟ » گفت : « سوگند به خداى تو نيكو مىدانى فضل ، أدب ، حسب ونسب أو را وانكار فضل أو نكند ، جز كافر مرتاب 42 ومبغض كذاب . » ابتدأ به ذكر فضايل ومخايل 43 آن حضرت كرد ؛ چندان كه آتش خشم وكين در كانون خاطر متوكل زبانه زدن گرفت . پس بفرمود تا زيد را به زندانخانه دربردند وبازداشتند . ببود تا سياهى جهان را بگرفت ونيمى از شب بگذشت . چون متوكل بخفت ودر خواب شد ، هاتفى را در خواب ديدار كرد كه أو را با سر انگشت از خواب برانگيخت وگفت : « برخيز وزيد را از بند رها كن ؛ واگرنه بىدرنگ خداوندت دستخوش هلاك فرمايد . » متوكل سخت بترسيد وبىتوانى برجست وزيد را از حبس برآورد وتشريف كرد وگفت : « بگوى تا چه خواهى ؟ » گفت : « نخواهم جز آن‌كه قبر حسين را عمارت كنم ومردم را أجازت زيارة دهم . » مسألت أو را به أجابت مقرون داشت . پس زيد شادخاطر از نزد أو بيرون شد ودر أمصار وبلاد عبور مىداد وفرياد برمىداشت : وهو يقول : مَن أراد زيارة الحسين ، فله الأمان طول الأزمان . وديگر در « امالى » طوسي از أبى عبداللَّه باقطانى مروى است : هارون مصرى را كه يك تن از سرهنگان متوكل است ، ديدار كردم . چهرهء سياه‌تر از روى زنگيان داشت وبدنش به جمله شديد البياض 44 بود وهمواره چركى وچيخى عفن ومنتن 45 از چهرهء أو تراوش مىكرد . چون با أو آشنا شدم ، از سواد وجه أو پرسش كردم . مرا پاسخ نداد . چون مريض شد ومرگش فراز آمد ، به عيادت أو حاضر شدم وديگرباره از سواد روى أو بپرسيدم وبر ذمت نهادم كه از كتمان 46 اين سِر سَر برنتابم . گفت : مرا از متوكل فرمان رفت كه به اتفاق إبراهيم ديزج به كربلا شويم وقبر حسين را محو ومنسى سازيم . شبانگاه رسول خداى را در خواب ديدار كردم . فرمود : « با ديزج به كربلا مرو وفرمان‌پذير متوكل مشو . » -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 633 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية