تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 634

مساهمون:

ص٦٣٤
هامش
- بامدادان همراهان در گرد من انجمن شدند ومرا برانگيختند تا به كربلا شديم وپذيراى امر متوكل گشتيم . همچنان نيم‌شبى رسول خداى را در منام 47 ديدار كردم . فرمود : « نه من تو را فرمان كردم كه به كربلا مرو وپذيراى فرمان متوكل مشو ؟ ! رفتى وكردى آنچه كردى . » پس لطمه‌اى بر روى من زد وبر روى من خيو 48 افكند . پس روى من سياه شد ، بدينسان كه ديدار مىكنى . وديگر در « امالى » طوسي از عبداللَّه بن رابيهء طورى مروى است ، مىگويد : « در سال دويست‌وچهل‌و هفتم هجرى پس از تقديم مناسك حج ، به جانب عراق سفر كردم . با دهشتي 49 تمام از خوف متوكل قبر أمير المؤمنين را زيارة كردم واز آن‌جا به كربلا شتافتم . به چشم خويش نگريستم كه آب بر آن أراضي سوار كرده‌اند وگاوها از بهر شديار روان داشته‌اند . چند كه گاوها را آسيب مىرسانند وبا تازيانه مىزنند . چون به قبر مطهر نزديك مىشوند ، راه مىگردانند واز يمين وشمال مىشتابند . مرا از بهر زيارة مجال به‌دست‌نشده ، بىنيل‌مرام 50 به‌بغداد آمدم . ناگاه بانگى هول‌انگيز وناله‌اى حزن‌آميز شنيدم . گفتم : « چيست ؟ » گفتند : « كبوتر خبر قتل متوكل را رسانيده [ است ] . » قلت : إلهي ! ليلةً بليلةٍ . گفتم : « اين شب شادى در ازاى آن شبى است كه در كربلا با تمام غم واندوه به صبح آوردم . » وديگر ابن شهرآشوب مىگويد كه متوكل خليفه ، أموال موقوفه را از حاير وقبر حسين عليه السلام مضبوط ساخت وبر لشگريان پراكند وگفت : « اين قبر را خزانه به چه كار است ؟ » وچون از آن‌جا بيرون شد ، أو با پسرش هر دو تن مقتول شدند . در « شرح شافيه » از مناقب السعداء مرقوم داشته كه از أبو الجارود مروى است : قال : حفر عند رأسه وعند رجليه أوّل ما حفروه ، خرج مسك أذفر لم يشكُّوا فيه . مىگويد : چون ارادهء حفر قبر حسين عليه السلام نمودند ، أول مسحاتى 51 كه از فراز سر وپايان پاى بر زمين كوفتند ، مشك اذفر 52 بيرون شد وبيرون از شك وشبهت بود . وديگر در « مقاتل الطالبيين » از محمد بن حسين اشنانى مروى است ، مىگويد : روزگارى دراز سپرى شد كه از بيم جان به زيارة حسين نتوانستم حاضر شد . مردى عطار به نزديك من آمد ومرا تشجيع 53 كرد . پس به اتفاق ، زيارة قبر حسين را تصميم عزم داديم . روزها در بيغول‌ها نشيمن ساختيم ، شب‌ها به طي طريق پرداختيم تا به غاضريه رسيديم واز آن‌جا نيم‌شبى بيرون شديم ، در دو مكان مكمنى 54 جستيم وبنشستيم تا ديدبانان بخفتند . پس از ايشان درگذشتيم وبه جايى كه قبر مبارك بود رسيديم . موضع قبر را ندانستيم ؛ چه صندوق مرقد را برآورده وسوخته بودند وآب در آن‌جا روان كرده ، به كردار خندقى نمودار بود . پس ما بر وى درافتاديم ، زمين را بوسه زديم واستشمام طيبي نموديم كه هرگز مانند آن نديده بوديم . عطار را گفتم : « اين رايحه چيست كه مىدمد ؟ » گفت : « ندانم ومانند آن از هيچ عطرى استشمام ننموده‌ام . » پس وداع كرديم قبر مبارك را وعلامتي چند در أطراف قبر نصب نموديم . اين ببود تا متوكل را بكشتند . -