هامش
- قطرهاى به قبر مطهر راه نكرده بود .
قايد لشگر چون اين بديد ، ايمان آورد وناگاه زيد را ديدار كرد . گفت : « هان اى شيخ ! از كجايى ؟ واينجا چه كنى ؟ بر تو مىترسم كه مقتول شوى . »
زيد گفت : « مردى از اهالى مصرم . چون شنيدم كه قبر حسين را شيار خواهند كرد ، از كثرت حزن بىخويشتن شدم وبيهشانه طي اين مراحل كردم . »
قايد سپاه دست وپاى زيد را بوسه زد وگفت : « كرة بعد كرة اين زمين را شيار كردم . »
وكلّما أجريت الماء إلى قبر الحسين غار وحار واستدار ولم يصل إلى قبر الحسين قطرة .
گفت : « هرگاه كه آب به قبر حسين بستم ، دور برآمد وسرگشته وهايم 33 بر زبر هم ايستاده وقطرهاى به قبر مبارك نرسيد ومن مگر مست بودم وبا ديدار اين كرامت دست باز نمىداشتم تا اين زمان بابركت مقدم تو به خويش آمدم وايمان آوردم . »
زيد از اصغاى اين كلمات بگريست وبه اين اشعار تمثل جست :تاللَّه إن كانت اميّة قد أتت * قتل ابن بنت نبيِّها مظلوماً
فلقد أتاه بنو أبيه بمثله * هذا لعمرك قبره مهدوماً
أسفوا على أن لا يكونوا شاركوا * في قتله فتتبّعوه رميماً 34قايد بگريست وگفت : « اى زيد ! تو مرا از خواب بيدار كردى واز غفلت هشيار نمودى . هماكنون به نزد متوكل مىروم وأو را از اين اسرار آگهى مىدهم . »
زيد گفت : « من نيز با تو خواهمبود ودر اينمعنى تو را يارى خواهم نمود . هر دو تن به نزد متوكل آمدند وآنمعجزات كه از قبر حسين عليه السلام ديدار كردند ، تذكره نمودند . خشم متوكل در خصومت اهلبيت افزون گشت وحكم داد تا پاى قايد سپاه را با حبلى استوار بستند ، كشانكشان در بازارها با سينه وچهره عبور 35 دادند ، به قتل رسانيدند وبر دار زدند تا مردمان عبرت گيرند ونام أهل بيت پيغمبر را به خير بر زبانها نرانند .
زيد مجنون را اندوه وحزن افزون گشت وببود تا تن أو را از دار به زير آوردند ودر مزبله 36 افكندند . پس برفت ، تن أو را برگرفت ، در دجله غسل داد ، كفن كرد ، بر وى نماز بگذاشت وبه خاك سپرد . سه روز بر قبر أو بنشست وكتاب خداى را قرائت نمود .
يك روز در سراى خويش جاى داشت . ناگاه فرياد ناله ونحيبى عظيم اصغا نمود . بيرون شد تا بداند چيست . جنازهاى نگريست كه أعيان رجال وشناختگان شهر بر گردن حمل مىدهند واعلام ورايات حاضر كردهاند . جماعتى از مردان گريان مىگذرند وگروهى از زنان موىكنان ومويهكنان 37 مىگذرند . با خود انديشيد كه اينك نعش متوكل است . گفتند : « اين بلكه جاريهء متوكل حبابه حبشيه است . متوكل قبر أو را با مشك وعنبر ورياحين بياكنده است وقبهاى عظيم بر مرقد أو برآورده است . »
زيد چون اين بشنيد ، جامه را چاك زد وچهره را با لطمه بيازرد وخاك بر سر پراكند وفرياد برداشت :
« وا أسفا عليك يا حسين ! القتيل بالطّفِّ غريباً وحيداً ظمآناً شهيداً ! »
تو را تشنه كشتند ، زنان ودختران تو را أسير گرفتند ، أطفال تو را سر بريدند ، تو را بىغسل وكفن به -