هامش
- أبو بكر گفت : « اى حمانى ! ما اين صنعت در راه خدا به كار بستيم . اجر ما در راه خدا ورسول ضايع نخواهد شد . » ساعتي چند اندر سجن بيش نبودند . موسى كس فرستاد وايشان را طلب داشت وهر دو تن سخت كوفته وخسته بودند . چنانكه أبو بكر در عرض راه چند جاى از پاى بنشست وهمى گفت : « اى پروردگار من ! اين زحمت را در شمار فراموشى مگير ! »
وديگرباره به پاى مىشد وروان مىگشت تا گاهى كه به نزديك موسى آمدند .
اين وقت در سردابى بس وسيع بر تخت خويش جاى داشت . چون ايشان را ديدار كرد ، گفت : « خداوند زنده نگذارد جاهل احمقى را كه در زيان خويش بكوشد . »
وبه أبو بكر گفت : « اى دعى 14 ! تو را چه افتاد كه داخل مىشوى در ميان معشر بني هاشم ؟ »
أبو بكر گفت : « خداوند جزاى تو را خواهد داد . »
گفت : « بيرون شو كه خدايت لعن كناد . اگر به من رسد كه اين قصه را مذكور خواهى داشت ، سر از تنت دور خواهم كرد . »
آنگاه روى با حمانى آورد وأو را برشمرد وگفت : « اى سگ ! بپرهيز از آنكه اين كلمات را تذكره كنى . »
پس هر دو تن از نزد أو بيرون شدند وچون حمار أبو بكر را به غارت برده بودند ، پياده راه پيش داشت وبه زحمت تمام با در سراى خويش آمد . به حمانى گفت : « اين قصه را از بر كن وبه اهلش بگوى واز مخالفان بپرهيز . همانا أبو بكر بن عياش پسر سالم اسدى كوفي مقرى خياط واز مردم عامه است . لكن از دوستان أهل بيت ، عابد وثقة است ومشهور به كنيه مىباشد . » 15
در كتاب « عوالم » وو مؤلفات بعضي از علما سند به إبراهيم ديزج منتهى مىشود ، مىگويد : متوكل عباسى در أيام خلافت خويش مرا فرمان كرد كه به كربلا بايدت رفت وقبر حسين بن علي را نبش نمود .
جعفر بن محمد عمار را كه قضاوت كوفه داشت ، مكتوب كرد كه إبراهيم را به نبش قبر حسين فرمان كردهام . تو أو را نگران باش كه در امتثال امر مسامحه به كار نبندد . پس إبراهيم به كوفه آمد ومكتوب متوكل را به جعفر رسانيد وبه صواب ديد جعفر به كربلا شد .
إبراهيم مىگويد : چون از كربلا مراجعت كردم ، جعفر گفت : « چه صنعت كردى ؟ »
گفتم : « برفتم وقبر را نبش كردم وچيزى نيافتم . »
گفت : « نيكو حفر نمودى ؟ »
گفتم : « نيكو بكاويدم وچيزى نديدم . »
پس جعفر به متوكل نوشت : « إبراهيم قبر را نيكو بشكافت وچيزى نيافت . من فرمودم تا آب بر آن سوار كرد وشيار نمود تا آثار آن محو ومطموس 16 گردد . »
اما أبو على قمارى مىگويد كه من اين صورت را از إبراهيم ديزج مسألت كردم . اين حكايت را با من بدينگونه روايت كرد . گفت : من با غلامان خود بشتافتم وآن قبر را چند كه بايست ، بشكافتم . بوريايى تازه باديد شد وجسد مطهر حسين بر آن بوريا بود . از آن بوى مشك برمىدميد . من دست باز داشتم وآن جسد را لمس نكردم وبفرمودم تا آن قبر را با خاك بينباشتند وآن زمين را با آب سيراب كردم وحكم -