هامش
- گفت : « قبر حسين بن علي ، پسر فاطمه دختر رسول خدا . »
واين وقتي بود كه موسى قبر مبارك را باير 4 وارض حاير را محل حرث وزرع ساخته بود . از اين كلمات چنان خشمناك شد كه گفتى پوست بر تنش خواهد تركيد . گفت : « تو را با اين سخنان چه كار ؟ »
أبو بكر گفت : گوش دار تا تو را از خوابى كه ديدهام ، آگهى دهم .
همانا شبى در خواب ديدم كه به سوى قوم خود بنى غاضره مىروم . چون به قنطرهء كوفه رسيدم ، ده خنزير 5 ديدم كه قصد من كردند . خداوند بر من رحمت آورد ومردى از بنى أسد باديد شد ، خنازير را از من دفع داد ومن راه پيش داشتم . چون به ارض شاهى رسيدم ، راه را ياوه كردم . ناگاه عجوزى 6 باديد آمد وگفت : « به كجا خواهى شد ؟ »
گفتم : « به غاضريه . »
گفت : « طريق اين وادى را پيش دار ؛ چون به پايان بردى ، راه باديد آيد . »
به فرمان أو طي مسافت كردم تا به نينوى رسيدم . در آنجا شيخى فرتوت ديدم . گفتم : « از كجايى ؟ »
گفت : « از اين قريه . »
گفتم : « سنين عمر تو چند است ؟ »
گفت : « ندانم ، لكن حسين بن علي را با أهل وأصحاب أو در اين زمين نگريستم كه اين آب را كه وحوش وكلاب از آن مىآشاميدند ، از وى باز گرفتند . »
گفتم : « واي بر تو ! تو بودى واين بديدى ؟ ! »
قال : إيوالّذي سمك السّماء .
گفت : « سوگند به آن كس كه آسمان را برپاى داشته ، بودم وديدم . همانا تو وأصحاب تو أعانت مىكنيد امرى را كه اگر مسلمى در دنيا باشد ، ديدگانش از كثرت بكا مجروح گردد . »
گفتم : « كدام امر ؟ »
گفت : « سلطان شما فرمان كرد كه قبر پسر پيغمبر را خراب كنند ، آب دراندازند ومحل حرث وزرع سازند وشما انكار نكرديد ؟ »
گفتم : « آن قبر كجاست ؟ »
گفت : « آنجا كه تو ايستاده باشى . »
أبو بكر گويد : من آن قبر را هرگز نديدم وبدان سوى سفر نكردم . گفتم : « اى شيخ ! كيست كه مرا بدان قبر دلالت 7 كند ؟ »
شيخ به پاى خاست ومرا به بابى رسانيد كه جماعتى ايستاده بودند . حاجب را گفتم كه مىخواهم بر پسر رسول خداى درآيم . گفت : « وصول اين تمنى در اين ساعت از بهر تو صورت نبندد 8 . چه در اين وقت إبراهيم خليل اللَّه ومحمد رسول اللَّه به زيارة حسين حاضر شدهاند وجبرئيل وميكائيل با جماعتى از فرشتگان با ايشانند . »
أبو بكر بن عياش گويد : اين وقت از خواب انگيخته شدم وسخت بترسيدم . حزنى عظيم مرا فرو گرفت -