تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 628

مساهمون:

ص٦٢٨
هامش
- واين ببود تا روزگارى سپرى شد وصورت اين خواب از لوح ضمير من منسى گشت 9 . از قضا چنان افتاد كه به واجب سفر غاضريه بايدم كرد وديني كه بر ذمت مردى از بنى غاضر داشتم ، مأخوذ داشت 10 . پس بيرون شدم وراه درسپردم تا به قنطرهء كوفه رسيدم . ناگاه ده تن از راه‌زنان بر من درآمدند . گفتند : « آنچه با خود دارى ، بگذار وبه سلامت بگذر . » مرا رعبى عظيم فرو گرفت وآن خواب فرا خاطر آمد . گفتم : « واي بر شما ! من أبو بكر بن عياشم ودر طلب دين خود برون شدم وبا من افزون از نفقه 11 چيزى نيست . اللَّه ، اللَّه ، كه من مردى مهمان‌پذيرم . مرا از اخذ دين خود باز مداريد . » يك تن از ايشان بانگ در داد كه : « اين‌مرد از دوستان من‌است . سوگند به‌رب‌كعبه أو را دست‌باز داريد . » ومردى را گفت : « با أو باش وأو را با سلامت به مقصد مىرسان . » اين وقت آن خواب در چشم من صورت بست وسخت شگفت آمدم : « كأنه وحى منزل بود . » 12 بالجملة ، چون به نينوا رسيدم ، سوگند به خداى آن شيخ را بديدم ؛ بدان شكل وشمايل كه در خواب ديدار كردم واز وى سؤال نمودم ؛ بدانسان كه در خواب مسألت كردم ومرا پاسخ داد ؛ بدانسان كه در خواب پاسخ‌داد . آن‌گاه مرا بياورد تا موضع قبر . آن‌زمين‌را نگريستم كه شيار كرده‌اند . خواب من به تمامت درست آمد ؛ جز اين‌كه حاير را نديدم واذن دخول از كس نطلبيدم . هان اى موسى ! از خداى بترس ومن بر ذمت نهاده‌ام كه صورت اين خواب را بر مردمان عرض دهم ودر زيارة آن حضرت خويشتندارى نكنم ؛ چه موضعي را كه إبراهيم ، محمد ، جبرئيل ، ميكائيل وديگر فرشتگان زاير باشند ، البتة به تمام رغبت بايد به چنين زيارة شتافت . همانا أبو حصين از رسول خداى مرا خبر داد كه : « هركس مرا در خواب بيند ، مرا ديده باشد ؛ چه شيطان نتواند به صورت من درآيد . » چون سخن به اين‌جا آورد ، موسى بن عيسى گفت : « من ساكت نشستم تا سخن احمقانهء خود را به نهايت آوردى . سوگند به خداى اگر مرا آگهى رسد كه از اين پس بدين كلمات ترزبان شده باشى 13 ، تو را واين گواه را كه بر من گرفته‌اى ، گردن بزنم . » أبو بكر گفت : « خداوند شرّ تو را از ما بگرداند . چه من در راه خدا اين سخن‌ها گفتم . » موسى أو را شتم كرد وگفت : « سخن با من برمىگردانى . » أبو بكر گفت : « زبان بازكش كه خداوند زبانت را قطع كناد . » موسى را از خشم رعده‌اى سخت فرو گرفت وفرمان كرد تا أبو بكر وحمانى را بگرفتند وچنان بر خار وخاره بكشيدند ، سرودست بخستند وبشكستند كه گمان مىرفت زنده نمانند . موسى فرياد برمىآورد : « بكشيد اين فرزندان زنا را . » أبو بكر مىگفت : « ساكت شو كه خدايت زبان ببراد وانتقام بكشاد . اى پروردگار ! تو مىدانى كه در راه پسرِ پيغمبر تو اين غضب كردم واين تعب ديدم . » پس هر دو تن را در حبسخانه بردند وبازداشتند . -