تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
هامش
- فرمود : « احدى از قاتلان حسين را نگذاشتم مگر آنكه همه را جمع كردم وبه خدمت تو آوردم . » پس حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : « نزديك بياوريد ايشان را . » چون ايشان را نزديك بردند ، حضرت از هر يك از ايشان سؤال مىكرد كه چه كردى با فرزند من حسين ومىگريست ، وهمهء أهل محشر از گريهء أو مىگريستند ، پس يكى از ايشان مىگفت كه : من آب بر روى أو بستم ، وديگرى مىگفت : من تير به سوى أو افكندم ، وديگرى مىگفت : من سر أو را جدا كردم ، وديگرى مىگفت : من فرزند أو را شهيد كردم . پس حضرت رسالت صلى الله عليه وآله وسلم فرياد برآورد : « اى فرزندان غريب بىياور من ! اى أهل بيت مطهر من ! بعد از من با شما چنين كردند ؟ ! » پس خطاب كرد به پيغمبران : « اى پدر من آدم واى برادر من نوح واى پدر من إبراهيم ! ببينيد كه چگونه أمت من با ذريت من سلوك كرده‌اند ؟ » پس خروش از أنبيا وأوصيا وجميع أهل محشر برآمد . پس امر كرد حضرت زبانيهء جهنم را كه : « بكشيد ايشان را به سوى جهنم . » پس يك‌يك ايشان را مىكشيدند ، به سوى جهنم مىبردند ، تا آن‌كه مردى را آوردند ، حضرت از أو پرسيد : « تو چه كردى ؟ » گفت : « من تيرى ونيزه‌اى نينداختم وشمشيرى نزدم ونجار بودم ، وبا آن أشرار همراه بودم ، روزى عمود خيمهء حصين بن نمير شكست وآن را اصلاح كردم . » حضرت فرمود : « آخر نه در آن لشكر داخل بوده‌اى ، وسياهى لشكر ايشان را زيادة كرده‌اى ، وقاتلان فرزندان مرا يارى كرده‌اى ، ببريد أو را به سوى جهنم . » پس أهل محشر فرياد برآوردند : « حكمي نيست امروز مگر براي خدا ورسول خدا ووصى أو . » چون مرا پيش بردند وأحوال خود را گفتم ، همان جواب را به من فرمود وامر كرد مرا به سوى آتش برند ، پس از دهشت آن حال بيدار شدم وزبان من ونصف بدن من خشك شده بود ، وهمه كس از من بيزارى جسته‌اند ومرا لعنت مىكنند . » وبه بدترين أحوال گذرانيد تا به جهنم واصل شد . مجلسي ، جلاء العيون ، / 788 - 790 ونيز در « بحار الأنوار » مسطور است كه مردى آهنگر از مردم كوفه گفت : چون لشگريان از كوفه به آهنگ حرب حسين بن علي عليه السلام بيرون شدند ، آنچه اشياى آهنين وآلات حدادى با خود داشتم ، برگرفتم وبا آن سپاه جانب راه سپردم وبه هر كجا فرود مىشدند وخيمه وخرگاه برپاى مىكردند ، من نيز خيمه خويش برافراختم وأوتاد خيام ومرابط خيل را به اسنان‌هاى رماح ، سيف وخنجر به اصلاح آوردم . چه بر اين جمله عالم بودم ، از اين روى در ميان آن لشگر جرار نامدار شدم وبه فزونى رزق وروزى كامكار گشتم . بر اين حال ببوديم تا حضرت حسين عليه السلام با لشگرش نزديك شدند . ما به كربلا كوچ نهاديم ودر كنار نهر علقمى خيمه برافراشتيم . پس كار به قتال پيوست . آب را روى آن حضرت بربستند وأو را با ياران وفرزندانش بكشتند . مدت أقامت وارتحال ما نوزده روز بود ومن با رفاه حال وفراغ بال وفزونى مايه ، به منزل خويش مراجعت گرفتم . اين وقت اسرا نيز با ما بودند . پس ايشان را بر عبيداللَّه عرض دادند وفرمان كرد تا به جانب يزيد به سوى ملك شام روان دارند . من روزى چند در منزل خويش درنگ نمودم تا يكى شب كه بر فراش -