هامش
- خويش سر به خواب داشتم ، قيامت را برپاى ومردمان را چون جراد منتشر وملخهاى پراكنده پريشان وسرگشته [ ديدم ] ، نگران شدم كه از شدت عطش زبانها بر سينهها آويزان داشتند وبا اين بليت وشدت كه در ايشان مشاهدت همى كردم ، خويشتن را از تمامت آنان تشنهكامتر مىدانستم ؛ چه از شدت تشنگى در سمع وبصرم كلال افتاده بود وبر اين برافزون آفتاب تابنده چنان حرارت نمودار كرده بود كه مغزم را به جوش وخروش آورد . به علاوة زمين چنان تفته وگرم گرديده كه گفتى قير را در زيرش آتش برافروخته وگداختهاند وچنان همى پنداشتم كه هر دو قدمم از پاهايم جدا گرديده است . سوگند به خداى عظيم كه اگر مرا مختار مىداشتند كه گوشت بدنم را پاره كنند تا از خون بدنم آشاميدن گيرم ، بر من خوشتر بودى تا به اين عطش در زحمت ومحنت باشم .
در اثناى اين عذاب اليم وبلاى عميم ناگاه مردى را نگران شدم كه شعاع جمال مباركش عرصهء محشر را درسپرد وزمين وزمان را سرور أو فرو گرفت وبر كرسي نشسته وبا موى سفيد مىگذشت . از جماعت پيغمبران ، أوصيا ، صديقان ، شهيدان وصالحان گروهان گروه در اطرافش انبوه كرده بودند . چون باد وزان وگردش گردون گردان بگذشت وچون ساعتي برگذشت ، ناگاه سواري نمودار گرديد كه بر اسبى جوان وپيشانى سفيد برنشسته ؛ گويى چهرهاش چون ماه شب چارده روشن است . گروهى بىشمار در ركابش رهسپار وبه امر ونهيش پاسدار بودند . چون به گوشهء چشم نگران شدى أجسام را ارتعاش ولرزيدن فرو سپردى واگر حركتي به دست دادى ، پهلوها را رعده افتادى .
مرا اندوه فرو خورد ودريغ وافسوس درسپرد تا چرا به سبب اين بيم ودهشت از آن شخص كه از نخست به آن جمال وجلال بگذشت ، پرسش نگرفتم . اين وقت نگران شدم كه اين سوار ، به ركاب بايستاده وبه أصحاب خود أشارت كرده [ است ] وشنيدم كه فرمود : « بگيريد أو را . »
پس يك تن بتاخت وبازوان مرا چنان بگرفت كه گفتى با چنگالى آهنين كه از آتش تافته آخته باشند ، مأخوذ داشته باشد وبدو بركشيد . يقين كردم كتف راستم كنده مىشود .
پس زبان به مسألت برگشودم تا مگر به مدارات رود . بر ثقل وسختى بيفزود . پس گفتم : « تو را سوگند مىدهم به آن كس كه تو را به گرفتارى من فرمان كرد ، بازگوى كيستى ؟ »
گفت : « ملكي از ملائكهء پروردگار جبارم . »
گفتم : « اين شخص كيست ؟ »
گفت : « على كرار . »
گفتم : « آن كس كه پيش از وى برگذشت ، كدام كس بود . »
گفت : « محمد مختار . »
گفتم : « آنان كه در اطرافش بودند ، كيانند ؟ »
گفت : « پيغمبران ، صديقان ، شهدا ، صلحا ومؤمنان . »
گفتم : « از من چه روى داده است كه على اين فرمان كرده است ؟ »
گفت : « فرمان أو راست وحال تو بر منوال اين مردم است . » -