هامش
- چون درست نظر كردم ، عمر بن سعد أمير سپاه را با جماعتى كه ايشان را نمىشناختم بديدم كه أو را در زنجيرى آهنين بر گردن بازداشته واز دو چشم ودو گوش أو آتش زبانه برمىكشيد . اين وقت به هلاك خويش يقين كردم . ديگر مردمان را پارهاى در زنجير مغلل ، برخى را مقيد وگروهى را مانند خودم أسير ودستگير به بازو ، نگران شدم ودر اين حال كه ما را مىبردند ، رسول خداى را با ردهاى از فرشتگان ديدم . آنحضرت برفراز تختى بلند وفروزنده نشسته بود كه از مرواريد غلطان بود ودو مرد نيكموى ، نيكروى با چهرهء روشن از طرف يمين أو نشسته بودند . از آن فرشته پرسيدم : « اين دو تن كيستند ؟ »
گفت : « نوح وإبراهيم هستند . »
ودر اين حال نگران شدم . رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود : « يا علي ! چه كردى ؟ »
عرض كرد : « هيچيك از كشندگان حسين عليه السلام را به جاى نگذاشتم ، مگر آنكه بياوردم . »
چون اين سخن بشنيدم ، سپاس خداى را بگذاشتم كه از جملهء قاتلان نبودم وهوش وعقل با من بازگشت . آنگاه رسول خداى فرمود : « اين جماعت را نزديك بياوريد . »
چون به آن حضرت نزديك ساختند ، همى از ايشان پرسش مىكرد ومىگريست . چندان كه از گريهء آن حضرت تمام أهل محشر بگريستند . چه آن حضرت از مردى مىپرسيد : « باز گوى در كربلا با فرزندم چه ساختى ؟ »
وأو جواب مىداد : « يا رسول اللَّه ! آب را از وى باز داشتم . »
ديگرى گفتى : « أو را بكشتم . »
ديگرى گفتى : « سينهاش را از سم ستور درهم شكستم . »
وديگرى گفتى : « پسر بيمارش را مضروب ساختم . »
اين وقت رسول خداى صيحهاى بركشيد وفرمود : « وا ولداه ! وا قلة ناصراه ! وا حسيناه ! وا علياه ! بعد از من اى أهل بيت من بر شما چنين برگذشت ؟ اى پدرم آدم ! بنگر ، اى برادرم ! نوح بنگر كه بعد از من با فرزندان من چه پيش آوردند . »
ايشان چنان بگريستند كه در محشر زلزله افكندند . آنگاه فرمان كرد تا زبانيهء جهنم يك به يك را از آغاز تا انجام فرو گرفت وبه آتش درآورد . پس از آن مردى را آوردند واز وى پرسيد : « در كربلا چه كردى ؟ »
عرض كرد : « كارى نكردم . »
فرمود : « آيا نجار نبودى ؟ »
گفت : « آرى اى مولاي من ! لكن هيچ كارى از من روى ننمود ، جز آنكه عمود خيمهء حصين بن نمير را كه از لطمهء باد شكسته شد ، به اصلاح آوردم . »
فرمود : « سواد لشكر را بر پسرم بيشتر نمودى . أو را به آتش بريد . »
پس صيحهاى برآوردند كه حكم وفرمان جز براي خداى ، رسول خداى ووصى رسول خدا نيست .
حداد مىگويد : اين وقت بر هلاكت خود يقين آوردم . پس بفرمود تا مرا به حضورش حاضر كردند و -