تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
هامش
- مىرفتند ، أو آهن بسيارى برداشت وبا لشكر ايشان رفت ، ونيزه‌هاى ايشان را درست مىكرد وميخ خيمه‌هاى ايشان را مىساخت وشمشير وخنجر ايشان را اصلاح مىكرد ، آن حداد گفت : « من نوزده روز با ايشان بودم وأعانت ايشان مىنمودم تا آن‌كه آن حضرت را شهيد كردند . » چون برگشتم شبى در خانهء خود خوابيده بودم ، در خواب ديدم كه قيامت برپا شده است ومردم از تشنگى زبانهايشان آويخته است وآفتاب نزديك سر مردم ايستاده است ومن از شدت عطش وحرارت مدهوش بودم . آن‌گاه ديدم كه سواره‌اى پيدا شد در نهايت حُسن وجمال ودر غايت مهابت وجلال ، وچندين هزار پيغمبران واوصياى ايشان وصدّيقان وشهيدان در خدمت أو مىآمدند ، وجميع محشراز نور خورشيد جمال أو منور گرديده ، وبه سرعت گذشت ، بعد از ساعتي سوار ديگر پيدا شد مانند ماه تابان ، عرصهء قيامت را به نور جمال خود روشن كرد وچندين هزار كس در ركاب سعادت انتساب أو مىآمدند ، وهر حكمي كه مىفرمود أطاعت مىكردند . چون به‌نزديك من رسيد ، عنان مركب كشيد وفرمود : « بگير اين را . » ناگاه ديدم كه يكى از آن‌ها كه در ركاب أو بودند . بازوى مرا گرفت وچنان كشيد كه گمان كردم كتف من جدا شد . گفتم : « به حق آن كسى كه تو را به بردن من مأمور گردانيد تو را سوگند مىدهم كه بگويى أو كيست ؟ » گفت : « اين على كرار است . » گفتم : « آن‌كه پيش از أو گذشت كه بود ؟ » گفت : « احمد مختار بود . » گفتم : « آن‌ها كه بر دور أو بودند چه جماعت بودند ؟ » گفت : « پيغمبران وصديقان وشهيدان وصالحان . » گفتم : « شما چه جماعتيد كه بر دور اين مرد برآمده‌ايد وهرچه مىفرمايد أطاعت مىكنيد ؟ » گفت : « ما ملائكهء پروردگار عالميانيم ، وما را در فرمان أو كرده است . » گفتم : « مرا چرا فرمود بگيريد ؟ » گفت : « حال تو مانند حال آن جماعت است . » چون نظر كردم عمر بن سعد را ديدم با لشكرى كه همراه بودند ، وجمعى را نمىشناختم ، وزنجيرى از آتش در گردن عمر بود وآتش از ديده‌ها وگوش‌هاى أو شعله مىكشيد ، وجمعى ديگر كه با أو بودند پاره‌اى در زنجيرهاى آتش بودند ، وپاره‌اى ، غل‌هاى آتش در گردن داشتند ، وبعضي مانند من ، ملائكة به بازوهاى ايشان چسبيده بودند . چون پاره‌اى راه ما را بردند ، ديدم كه حضرت رسالت صلى الله عليه وآله وسلم بر كرسي رفيعى نشسته است ودو مرد نوراني در جانب راست أو ايستاده‌اند ، از ملَك پرسيدم كه : « اين دو مرد كيستند ؟ » گفت : « يكى نوح عليه السلام است وديگرى إبراهيم عليه السلام . » پس حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم گفت : « چه كردى يا علي ؟ » -