تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
السّيّد هاشم البحراني ، مدينة المعاجز ، / 265 رقم 140
هامش
- از حال من بپرسيد وبه عرض رسانيدم . بفرمود تا مرا روى به آتش برند . چون مرا روى به آتش بكشيدند ، از كمال دهشت بيدار شدم وهر كس را بديدم ، آن داستان باز گفتم . از آن پس زبان آن حداد از كار بشد ويك نيمه‌اش مردار گرديد . دوستانش از وى كنارى وبيزارى گرفتند ودر شدت حال وسختى روزگار جانب بئس القرار گرفت . سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 358 - 361 وديگر در « بستان الواعظين » از فضل بن زبير مروى است كه گفت : در مجلس سدى جاى داشتم . ناگاه مردى درآمد وبنشست واز وى مجلس را بوى قطران فرو گرفت . سدى گفت : « مگر قطران‌فروش باشى ؟ » گفت : « نيستم . » فرمود : « اين بوى از چيست ؟ » گفت : من در لشكر عمر بن سعد حضور يافتم وميخ‌هاى آهن با مردم لشگرى فروختم . از آن پس كه حسين عليه السلام شهادت يافت ، رسول خداى را در خواب بديدم كه حسين وعلى عليهما السلام در خدمتش حاضر بودند وعلي عليه السلام أصحاب حسين را كه در روز عاشورا با أو كشته شدند ، سقايت همى فرمود . من نيز سخت تشنه بودم وخواستار شربتى آب شدم . رسول خداى فرمود : « تو آن كس هستى كه دشمنان ما را يارى كردى ؟ » عرض كردم : « جز اين نبود كه ميخ‌هاى آهنين به ايشان بفروشم . » پس به علي عليه السلام فرمود : « أو را از قطران بنوشان . » آن حضرت قدحى از قطران به من داد تا بنوشيدم وچون سر از خواب برگرفتم تا سه روز بول من قطران بود . آن‌گاه قطران قطع شد ، ليكن اين بوى در من به جاى ماند 1 . 1 . [ اين مطلب را در احوالات سيد الشهدا عليه السلام ، 3 / 380 نيز آورده است ] . سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 364 از فضل بن زبير روايت است كه روزى در مجلس سدى بودم كه مردى وارد شد واز أو بوى قطران مىآمد . سدى گفت : « مگر قطران فروشى ؟ » گفت : نه ، وليكن در لشگر عمر سعد حاضر شدم وميخ‌هاى آهن به ايشان مىفروختم . بعد از شهادت امام حسين عليه السلام در خواب ديدم كه رسول خدا ، على وحسين با يكديگرند وعلى سقايت مىكند أصحاب حسين را . من نيز تشنه بودم وآب طلب كردم . رسول خداى فرمود : « تو آن نيستى كه دشمنان ما را يارى كردى وميخ به ايشان فروختى ؟ » پس فرمود : « يا علي ! قطران به أو بياشامان . » پس على قدحى از قطران به من داد كه نوشيدم ، چون بيدار شدم ، تا سه روز بول من قطران بود واين بو در من باقي بماند . بيرجندى ، كبريت احمر ، / 240