هامش
- يعنى با زوجهء خود گفت : « بشوى از خون اين خود را . »
زن بگريست وگفت : « واي بر تو ! پسر پيغمبر را مىكشى وسلاح أو را مأخوذ مىدارى ؟ بيرون شو از نزد من كه خداوند تو را از آتش آكنده كند ! سوگند با خداى تو شوهر من نيستى ومن زوجهء تو نيستم وهرگز با تو در زير سقف خانه حاضر نخواهم شد . »
بالجملة ، از دعاى حسين عليه السلام هر دو دست مالك بن بسر از كار شد . در تابستان مانند دو چوب خوشيده بود ودر زمستان خون وريم از آن مىچكيد وسخت فقير شد وبا سوء حال وارد « بئس المصير » گشت .
به روايت أبى مخنف : چون مالك بن بسر آن كلمات از زن بشنيد ، در خشم شد ودست برآورد تا بر وى لطمه زند . دستش بر مسمار درآمد ومسمار به دستش در رفت وبدان درآويخت ودر خلاص خويش حيلتي نتوانست تا دستش از مرفق قطع شد وبه تمام فقر وفاقت بزيست تا گاهى كه به دار البوار قرار گرفت .
سپهر ، ناسخ التواريخ سيد الشهدا عليه السلام ، 2 / 387 - 388
در كامل ابن أثير وديگر كتب اخبار مسطور است چون حسين عليه السلام را از سه تن ياور بيشتر نماند ، سراويلى بخواست آنگاه آن ازار را در هم پاره كرد وبىمقدار فرمود تا كسى را در طلبش طمع نباشد واز پيكر همايونش بيرون نكند . عرض كردند : « اگر به صواب دانى ، تبانى در زيرش بر تن بياراى . »
فرمود : « اين جامهء ذلت است وشايسته نيست كه بپوشم . »
چون آن حضرت شهيد شد ، أبجر بن كعب خبيث از تن مباركش بيرون آورد . لا جرم تا پايان روزگار چون برودت زمستان صورت گرفتى ، هر دو دست نحسش آب برافشاندى ، وچون گرمى تابستان شدت فزودى ، چنان خشك شدند كه گفتى دو دستش مانند دو چوب خشك است . به روايتي ديگر ، چون فصل زمستان نمايان شدى ، از دو دستش خون فرو چكيدى ، وبه روايتي أبجر بن كعب تميمي سراويل آن حضرت را برد وبپوشيد وزمينگير شد وتا زنده بود ، نيروى به پاى خاستن نداشت ؛ ليكن ابن شهرآشوب عليه الرحمة مىفرمايد : « بحير بن عمر الجرمي ، سراويل آن حضرت را مأخوذ داشت ، اما چنان مىنمايد كه ديگران به اين روايت أشارت نكرده باشند . »
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 352 - 353
وروايت كردهاند كه عمامهء آن حضرت را جابر بن يزيد ازدى وبه قولي اخنس بن مرثد بن علقمة الحضرمي برگرفت وبر سر بست ودر حال ، معتوه يعنى ديوانه وبه قولي مجذوم شد . ثوب مباركش را جعوبة بن حوبة الحضرمي برگرفت وبر تن بياراست . پس رويش ديگرگون شد ومويش بريخت وبدنش مبروص شد . وقيس بن أشعث كندى قطيفهء مباركش را كه از خز بود ، ببرد وأو را از آن روز أبو القطيفه ناميدند . أو به دست مختار كشته شد وبه روايت خوارزمي به مرض جذام گرفتار شد وچنان روزگارش بر أهل بيتش ناهموار شد كه آن لاشهء مجذوم را ناچار از سراى بيرون بردند ونيم جانش در مزابل درافكندند وهنوزش حشاشه از جان بر جاى بود كه سگانش با چنگ ودندان آزار همى كردند واز گوشتش بخوردند .
وديگر ، إسحاق بن جونة الحضرمي ملعون ، قميص شريف آن امام مظلوم را سلب نمود وبر تن پليدش بياراست وبه مرض برص ورنج پيسى دچار شد وموى از سر ورويش بريخت . در آن پيراهن ، نشان صد -