تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
هامش
- به هوش مىگراييد ؛ اندكى تناول مىفرمود وبسيارى خداى را سپاس مىگذاشت وبه عبادت پروردگار برمىخاست وبامداد به روزه به پاى مىشد وبر اين نسق بگذرانيد تا به خداوند عز وجل پيوست . » ودر « منتخب » ، طريح در پايان كتاب اين روايت را به اندك اختلافى از حضرت امام محمد باقر سلام اللَّه عليه مسطور داشته است كه آن حضرت فرمود : « امام زين العابدين با آن علم وصبرش بر اين مصيبت وبلوى 6 شديد الجزع والشكوى 7 بود » ؛ إلى آخر الحديث . در « لهوف » وكتب اخبار مسطور است كه يكى از غلامان حضرت علي بن الحسين عليهما السلام حديث نمود كه يكى روز آن حضرت جانب صحرا گرفت ومن به متابعت آن حضرت برفتم ونگران شدم كه بر سنگى درشت سر به سجده نهاد ومن در عقب آن حضرت بايستادم وآن حضرت همچنان سر به سجده داشت ومن مدتي ناله وگريه آن حضرت را همى بشنيدم وهمى به شمار درآوردم كه هزار دفعه اين كلمه را بر زبان راند : « لا إله إلّااللَّه حقّاً حقّاً ، لا إله إلّااللَّه تعبّداً ورقّاً ، لا إله إلّااللَّه إيماناً وتصديقاً » . چون سر مبارك برگرفت ، روى وموى شريفش در سرشك ديده غرق شده بود . پس عرض كردم : « اى سيد من ! آيا اندوه تو را پايانى نباشد واين گريستنِ بسيار اندك نشود ؟ » « فقال لي : ويحك إنّ يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم كان نبيّاً وابن نبيّ وله إثنا عشر ابناً فغيّب اللَّه واحداً منهم فشابَ رأسه من الحزن واحدودبَ ظهره من الغمّ وذهب بصره من البكاء وابنه حيّ في دار الدّنيا وأنا رأيت أبي وأخي وسبعة عشر من أهل بيتي صرعى مقتولين ، فكيف ينقضي حزني ، ويقلّ بكائي » . از اين خبر يك لخت بيش از اين مسطور گشت . بالجملة غلام مىگويد : آن حضرت در پاسخ فرمود : همانا يعقوب بن إبراهيم عليه السلام پيغمبر وپيغمبرزاده بود وأو را دوازده پسر بود ؛ وخداوند يكى از اين پسران را از وى پوشيده ساخت . پس ، از شدت اندوه موى سرش سفيد وپشتش بخميد ونورديده‌اش برفت ؛ با اين‌كه پسرش در دار دنيا زنده بود . از اين خبر مىرسد كه يعقوب عليه السلام به علم نبوت از حيات يوسف باخبر بود ؛ چنان‌كه اخبار متعددة در اين باب رسيده است . بالجملة فرمود : واما من ، پدرم وبرادرم وهفده نفر از أهل بيت خود را كشته ودر خون خويش افتاده ديدم . پس چگونه اندوه من پايان گيرد وگريستن من قلت پذيرد ؟ در كتاب « كامل الزيارة » اين حديث مسطور است ؛ به اندك تفاوتى ودر آن‌جا نوشته شده است : لقد شكى يعقوب إلى ربّه في أقلّ ممّا رأيت حين قال يا أسفى على يوسف وإنّه فقد ابناً واحداً وأنا رأيت أبي وجماعة من أهل بيتي يذبّحون حولي . همانا يعقوب شكايت برد به پروردگارش از مصيبت وبليتى كه از آنچه كه من ديده‌ام ، كم‌تر بود ؛ گاهى كه گفت : « يا أسفى على يوسف » 8 با اين‌كه بيش از يك پسرش مفقود نشده بود ومن پدرم وجماعتى از أهل بيتم را نگران شدم كه در پيرامونم چون گوسفندان سربريده بودند وأبو إسحاق اسفرائينى وپاره نقله آثار -