هامش
- قصهء سجدهء آن حضرت را در بيابان روى سنگ وتبعيت غلام آن حضرت ومكالمه غلام را با آن حضرت به همين صورت كه از لهوف مسطور گرديد ، مذكور داشتهاند ونوشته كه از آن پس آن حضرت سخت بگريست واين اشعار همى بخواند :إنّ الزّمان الّذي قد كان يضحكنا * بقربهم صار بهم بالتّفريق يبكينا
حالت لفقدهم أيّامنا فغدت 9 * سوداً 10 وكانت بهم بيضاً ليالينا
فهل ترى الدّار بعد البعد آنسة ؟ * أم هل يعود ؟ كما قد كان نادينا 11
يا ظاعنين 12 بقلبي أينما ظعنوا * وبالفؤاد مع الأحشاء داعينا
ترفقوا بفؤادي في هوادجكم 13 * فقدته يوم راحت من أراضينا
فوالّذي حجت الرّكبان كعبته * ومَن إليه مطايا الكل ساعينا
لقد جرى حبّكم مجرى دمي بدمي * من الفراق حرى سؤلًا لباريناودر پارهاى كتب اين شعر را در صدر مسطور داشتهاند :مَن يخرج الملبسينا بانتزاعهم * ثوباً من الحزن لا يبلى ويبليناودر روايت شيخ طريح بعد از تبعيت غلام به آن حضرت در سجده چنان كه مسطور گشت وكلمات غلام به آن حضرت فرمود :
« يا هذا ! أما تعلم أنّ يعقوب بن إسحاق كان نبيّاً ابن نبيّ ؟ وكان له إثنا عشر ابناً ، فغيّب اللَّه له ولداً واحداً منهم فشاب رأسه من الحزن وذهب بصره من البكاء هذا وابنه حيّ في الدّنيا وأنا قد رأيت إخوتي وأبي وسبعة عشر صالحاً من أهل بيتي مقتولين مطروحين حولي صرعى في الفلاة مجدّلين قد غيّرت الشّموس محاسنهم وأتلفت الأرض جسومهم والرّمال تسفى عليهم .
فرمود : اى شخص ! آيا نمىدانى كه يعقوب بن إسحاق ، پيغمبر وپيغمبرزاده وأو را دوازده پسر بود وخداى يكى از ايشان را از وى ناپديد ساخت ويعقوب را از حزن واندوه موى سر سفيد شد وديدگانش از كثرت گريه از بينش بيفتاد واين چند اندوه ومصيبت اظهار مىكرد ، با اينكه پسرش در جهان زنده بود ومن برادران وپدرم وهفده تن از صلحاى 14 أهل بيت خود را بجمله كشته وبه خاك وخون آغشته ودر بيابان افتاده نگريستم كه آفتاب رنگ ايشان را بگردانيده وزمين جسم ايشان را ناچيز ساخته وبادها ريگها را بر أبدان ايشان فرو ريخته بود .
ونيز در منتخب طريح مسطور است كه از آن هنگام كه امام حسين سلام اللَّه عليه شهيد گشت ، علي بن الحسين هيچگاه تا آخر روزگار مبارك از كمال حزن واندوهى كه بر رأس پدر بزرگوار داشت ، از لحوم 15 رئوس گوسفند وميش تناول نفرمودى ودر آن روز كه پدرش مقتول گشت ، يازده سأله بود وهمه وقت بر مصيبت پدرش مىگريست . تا چهل سال بر اين پاى برد وهمه گاه صائم النهار وقائم الليل بود ؛ وچون طعام افطار آن حضرت را حاضر مىساختند ، مىفرمود : « وا كرباه لكربك يا أبا وا أسفاه » وفراوان مىگريست ومىفرمود : « قتل ابن بنت رسول اللَّه جائعاً قتل ابن بنت رسول اللَّه عطشاناً وأنا آكل الزّاد -