تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
ثمّ صعد عمرو المنبر ، فأعلم النّاس بقتل الحسين . « 1 » النّويري ، نهاية الإرب ، 20 / 473 ثمّ خرج إلى المسجد ، ورقى المنبر ، وأعلم النّاس بقتل الحسين عليه السلام ، ودعا ليزيد بدوام الملك وشدّة السّلطان ، وسبّ الحسين وذمّه ، ثمّ نزل عن المنبر . فازداد البكاء والنّوْح في دور بني هاشم . « 2 » الطّريحي ، المنتخب ، 2 / 403
هامش
( 1 ) - ومشهور است كه چون اين خبر محنت اثر به مدينه رسيد ، حاكم آن‌جا عمرو بن سعيد بن العاص خطبه‌اى خواند واظهار بشاشت كرد . خواندامير ، حبيب السير ، 2 / 58 ( 2 ) - پس آن ملعون بر منبر برآمد وگفت : « أيها الناس ! اين ناله‌ها وشيونها به عوض شيونهايى است كه بر قتل عثمان از خانهء بنى أمية بلند شد . » سپس براي مصلحت گفت : « من مىخواستم كه سر أو در بدنش مىبود وما را دشنام مىداد وما أو را مدح مىكرديم ؛ اما چه كنم با كسى كه شمشير روى ما كشد وارادهء قتل ما كند ؟ به غير آن كه أو را بكشيم ، چه چاره توان كرد ؟ » پس عبداللَّه بن سايب برخاست وگفت : « اگر فاطمه زنده مىبود وسرِ حسين را مىديد ، چه مىكرد ؟ » عمرو گفت : « ما سزاوارتريم به فاطمه از تو . پدر أو عم ماست وشوهر أو برادر ماست وفرزند أو فرزند ماست . اگر فاطمه زنده مىبود ، چشمش مىگريست وجگرش مىسوخت وكشندهء أو را ملامت نمىكرد . » مجلسي ، جلاء العيون ، / 723 آن‌گاه به مسجد آمد ومردم را انجمن ساخت وبر منبر برآمد ومردم را از قتل حسين عليه السلام آگهى داد ودر عرض خطبه اين كلمات را بر زبان آورد : قال : إنّها لدمة بلدمة وصدمة بصدمة . كم خطبة بعد خطبة وموعظة بعد موعظة ، حكمة بالغة فما تغني النُّذُر . واللَّه لوددت أنّ رأسه في بدنه وروحه في جسده أحياناً كان يسُبُّنا ونمدحه ويقطعنا ونصله كعادتنا وعادته ولم يكن من أمره ما كان ، ولكن كيف نصنع بمن سلَّ سيفه يريد قتلنا ، إلّاأن ندفعه من أنفسنا ؟ . در همهء اين كلمات به تصريح وتلويح تذكرهء 1 خون عثمان مىكرد ومىگفت : ضربي در ازاى 2 ضربي وصدمتى در حذاى صدمتى وچه بسيار خطبه كه بعد از خطبه قرع صماخ مىنمايد وچه بسيار موعظه پس از موعظه نقر سماع 3 مىكند واين همه حكمت بالغهء خداوند است ومردمان از ادراك آن غايب‌اند . سوگند به خداى ، دوست داشتم كه سرِ حسين در بدنش بماند وروحش در جسدش بپايد واحياناً ما را به فحش وشتم ياد كند وما أو را به مدح وثنا نام بريم وأو از ما ببرد وما با أو بپيونديم ؛ چنان‌كه عادت أو بود وعادت ما . واين امر واقع نشود ؛ لكن چه توانستيم كرد گاهى كه شمشير خويش را كشيد وآهنگ قتل ما كرد ؛ الّا آن‌كه حفظ نفس خويش را به دفع أو كوشيم ؟ عبداللَّه بن السايب حاضر مجلس بود . به پا خاست . فقال : لو كانت فاطمة حيّة فرأت رأس الحسين لبكت عينها وحرّت كبدها . -