الجزائري ، الأنوار النّعمانيّة ، 3 / 252 - 253 - عنه : البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 5 / 134 - 135
وروى السّيّد الجزائريّ في الأنوار النّعمانيّة عن منهال بن عمرو الدّمشقيّ ، قال : كنت أتمشّي في أسواق دمشق وإذا أنا بعليّ بن الحسين عليهما السّلام يمشي ويتوكّأ على عصا في يده ورجلاه كأنّهما قصبتان والدّم يجري من ساقيه ، والصّفرة قد غلبت عليه .
قال منهال : فخنقتني العبرة ، فاعترضته وقلت له : كيف أصبحت يا ابن رسول اللّه ؟
قال عليه السّلام : يا منهال ! وكيف يصبح من كان أسيرا ليزيد بن معاوية ؟ يا منهال ! واللّه منذ قتل أبي نساؤنا ما شبعن بطونهنّ ، ولا كسون رؤوسهنّ ، صائمات النّهار ونائحات اللّيل ، يا منهال ! أصبحنا مثل بني إسرائيل في آل فرعون يذبّحون أبنائهم ، ويستحيون نساؤهم ، فالحاكم بيننا وبينهم اللّه يوم فصل القضاء .
هامش
- سيّد جزايرى در أنوار نعمانيه روايت مىكند مرسلا از منهال بن عمرو كوفي كه گفت : « روزى در بازار شام مىرفتم . ديدم علي بن الحسين عليه السّلام را كه بر عصايى تكيه دارد ودو ساق پاى مقدس أو از لاغرى مثل دو نى مىباشد و « رجلاه كأنّهما قصبتان والدّم يسيل من ساقيه والصّفرة قد ازدادت عليه » . پس أشك من جارى شد وعرض كردم : « كيف أصبحت يا ابن رسول اللّه ؟ ! »
آن حضرت گريست وفرمود : « چگونه مىباشد حال كسى كه در دست يزيد بن معاوية أسير باشد وزنان ما تا به حال سير نشده شكمهاى ايشان وپوشيده نشده سرهاى ايشان ؛ يعنى به لباس مناسبى وشب وروز به نوحه وگريه اشتغال دارند وما اى منهال ! مثل بنى اسرائيليم در آل فرعون كه اطفالشان را مىكشتند وزنان را باقي مىگذاشتند . عرب فخر مىكند بر عجم كه پيغمبر صلّى اللّه عليه واله وسلّم از ايشان است وقريش فخر مىكند بر ساير عرب به آنكه پيغمبر صلّى اللّه عليه واله وسلّم از ايشان است وما أهل بيت پيغمبر صلّى اللّه عليه واله وسلّم بىجرم وگناه كشته شديم واز وطن آوارهايم . هيچ وقتي نيست كه يزيد ما را طلب كند مگر آنكه گمان مىكنيم كه ما را بكشد . انا للّه وانا اليه راجعون . »
منهال گفت : « عرض كردم كه به كجا تشريف مىبريد ، اى سيّد وآقاى من ؟ »
فرمود : « آن مجلسي كه ما را در آن جاى دادهاند سقفي ندارد وآفتاب بر ما مىتابد . پس ساعتي به جهت راحتى بيرون مىروم وزود برمىگردم براي خوف بر زنان . »
پس در اين وقت زنى آن بيمار را صدا زد . به مجرد آنكه صداى آن زن را شنيد ، مرا گذاشت وروى به أو رفت . چون درست نظر كردم ، ديدم كه زينب دختر أمير المؤمنين عليه السّلام است كه مىگويد : « إلى أين تمضي يا قرّة عيني ؟ ! »
منهال گفت : « هروقت كه به خاطرم مىآيد حال آن بيمار را ، در گريه بىاختيار مىشوم . »
بيرجندى ، كبريت احمر ، / 209