تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 738

مساهمون:

ص٧٣٨
هامش
- گفت : « سوگند به خدا دروغ گفتى . اين كار از براي من رواست واگر بخواهم بكنم ، مىكنم . » زينب گفت : كلّا ! واللّه ما جعل اللّه لك ذلك ، إلّا أن تخرج من ملّتنا وتدين بغيرها . فرمود : « حاشا كه اين كار توانى كرد جز اين‌كه از دين ما بيرون شوى وديني ديگر اختيار كنى . » خشم يزيد به زيادت شد وگفت : « در پيش‌روى من به اين‌گونه سخن مىكنى ؟ همانا پدرت وبرادرت از دين بيرون شدند . » قالت زينب : بدين اللّه ودين أبي ودين أخي اهتديت ، أنت وأبوك وجدّك ، إن كنت مسلما . فرمود : « به دين خدا ودين پدر من ودين برادر من ، تو وپدرت وجدت هدايت يافتيد ، اگر مسلم باشى . » يزيد گفت : كذبت يا عدوّة اللّه ! « دروغ گفتى اى دشمن خدا ! » زينب گفت : أنت أميرا تشتم ظالما وتقهر بسلطانك . « هان اى يزيد ! به نيروى امارت فحش مىگويى وبه قوت سلطنت با ما ستم مىكنى وما را مقهور مىدارى . » يزيد شرمگين شد وخاموش گشت . اين وقت شامي سخن خويش را أعادت كرد وگفت : « يا أمير المؤمنين ! اين جاريه را به من عطا كن . » يزيد گفت : « دور شو ! خدايت مرگ بدهاد . » امّ كلثوم روى به شامي كرد . فقالت : اسكت يا لكع الرّجال ! قطع اللّه لسانك وأعمى عينك وأيبس يديك وجعل النّار مثواك ، إنّ أولاد الأنبياء لا يكونون خدمة لأولاد الأدعياء . فرمود : « زبان بربند اى فرومايهء هرزه‌دراى ! خداوند قطع كناد زبان تو را وكور كناد چشم‌هاى تو را وبخشكاناد دست‌هاى تو را ودر آتش دوزخ جاى دهاد تو را . همانا فرزندان پيغمبران خادم زنازادگان نشوند . » هنوز امّ كلثوم اين سخن در دهان داشت كه خداوند مسئلت أو را به أجابت مقرون فرمود . گنگ ونابينا شد ودست‌هايش بخوشيد ودرافتاد وجان بداد . سيّد روايت فرموده است : آن مرد شامي فاطمه را نمىشناخت واز يزيد پرسش كرد كه : « اين جاريه كيست ؟ » گفت : « دختر حسين بن علي بن أبي طالب است . » وأو از گفته پشيمان شد وبر يزيد برآشفت كه : « ذريهء پيغمبر را أسير مىگيرى ؟ ! ومن چنان مىدانستم كه از اسراى روم است » ويزيد أو را بكشت ، سخت بعيد مىنمايد . چگونه صورت مىبندد كه أهل بيت را با آن سرهاى بريده به شرحي كه مرقوم شد ، به شهر شام درآورند ومرد شامي كه از مقربان يزيد ودرخور جلوس مجلس يزيد باشد ، ايشان را نشناسد ؛ بلكه روز تا روز از اخبار كربلا ونام ونشان شهدا ومنازل -