هامش
- آن لعين گفت : « دروغ گفتى اى دشمن خدا . »
زينب گفت : « تو اكنون پادشاهى وبه سلطنت خود مغرور شدهاى ، وآنچه مىخواهى ، مىگويى . من ديگر جواب تو را نمىگويم . »
پس بار ديگر آن شامي سخن را اعاده كرد . يزيد گفت : « ساكت شو ! خدا تو را مرگى دهد . »
به روايتي ديگر :
امّ كلثوم به آن شامي خطاب كرد : « ساكت شو اى بدبخت ! خدا زبانت را قطع كند وديدههايت را كور گرداند ودستهايت را خشك گرداند وبازگشت تو را به سوى آتش جهنم گرداند . أولاد أنبيا ، خدمتكار أولاد زنا نمىشوند . »
هنوز سخن آن بزرگوار تمام نشده بود كه حق تعالى دعاى أو را مستجاب گردانيد وزبان أو لآل شد وديدههاى أو نابينا شد ودستهاى أو خشك شد . پس امّ كلثوم گفت : « الحمد للّه كه حق تعالى بهرهاى از عقوبت تو در دنيا رسانيد واين است جزاى كسى كه متعرض حرمت حضرت رسالت شد . »
به روايت سيد ابن طاووس ، در مرتبهء دوم از يزيد پرسيد : « ايشان كيستند ؟ »
يزيد گفت : « آن فاطمه ، دختر حسين است ، وآن زن ، زينب دختر علي بن أبي طالب است . »
شامي گفت : « حسين ، پسر فاطمه وعلي بن أبي طالب ؟ »
يزيد گفت : « بله ! »
شامي گفت : « لعنت خدا بر تو باد اى يزيد ! عترت پيغمبر خود را مىكشيد وذريت أو را أسير مىكنيد ؟ ! به خدا سوگند كه من توهّم كردم كه ايشان أسيران فرنگند . »
يزيد گفت : « به خدا سوگند كه تو را نيز به ايشان مىرسانم . »
وحكم كرد كه أو را گردن زدند .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 738 - 739
اين هنگام به روايت ابن طاووس از مردم شام مردى سرخروى برخاست وروى به يزيد كرد وگفت :
« يا أمير المؤمنين ! اين كنيزك را به من بخش . »
واز اين سخن ، فاطمه دختر حسين عليه السّلام را خواست . فاطمه چون اين بشنيد ، بر خويشتن بلرزيد ودامن عمهء خود زينب را بگرفت .
فقالت : أوتمت واستخدم ؟ !
گفت : « يتيم شدم . اكنون به كنيزى بايدم رفت ؟ ! »
وگمان مىكرد كه اسعاف حاجت شامي از براي يزيد جايز است . زينب كه دانا بر مسأله بود ، روى به شامي كرد .
فقالت : كذبت واللّه ولو متّ واللّه ما ذلك لك ولا له .
گفت : « دروغ گفتى ، سوگند با خداى اگر بميرى ، اين كار براي تو صورت نبندد واز براي يزيد نشود . »
يزيد در خشم شد .
وقال : كذبت ، واللّه إنّ ذلك لي ، ولو شئت أفعل لفعلت . -