تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 737

مساهمون:

ص٧٣٧
هامش
- آن لعين گفت : « دروغ گفتى اى دشمن خدا . » زينب گفت : « تو اكنون پادشاهى وبه سلطنت خود مغرور شده‌اى ، وآنچه مىخواهى ، مىگويى . من ديگر جواب تو را نمىگويم . » پس بار ديگر آن شامي سخن را اعاده كرد . يزيد گفت : « ساكت شو ! خدا تو را مرگى دهد . » به روايتي ديگر : امّ كلثوم به آن شامي خطاب كرد : « ساكت شو اى بدبخت ! خدا زبانت را قطع كند وديده‌هايت را كور گرداند ودستهايت را خشك گرداند وبازگشت تو را به سوى آتش جهنم گرداند . أولاد أنبيا ، خدمتكار أولاد زنا نمىشوند . » هنوز سخن آن بزرگوار تمام نشده بود كه حق تعالى دعاى أو را مستجاب گردانيد وزبان أو لآل شد وديده‌هاى أو نابينا شد ودستهاى أو خشك شد . پس امّ كلثوم گفت : « الحمد للّه كه حق تعالى بهره‌اى از عقوبت تو در دنيا رسانيد واين است جزاى كسى كه متعرض حرمت حضرت رسالت شد . » به روايت سيد ابن طاووس ، در مرتبهء دوم از يزيد پرسيد : « ايشان كيستند ؟ » يزيد گفت : « آن فاطمه ، دختر حسين است ، وآن زن ، زينب دختر علي بن أبي طالب است . » شامي گفت : « حسين ، پسر فاطمه وعلي بن أبي طالب ؟ » يزيد گفت : « بله ! » شامي گفت : « لعنت خدا بر تو باد اى يزيد ! عترت پيغمبر خود را مىكشيد وذريت أو را أسير مىكنيد ؟ ! به خدا سوگند كه من توهّم كردم كه ايشان أسيران فرنگند . » يزيد گفت : « به خدا سوگند كه تو را نيز به ايشان مىرسانم . » وحكم كرد كه أو را گردن زدند . مجلسي ، جلاء العيون ، / 738 - 739 اين هنگام به روايت ابن طاووس از مردم شام مردى سرخ‌روى برخاست وروى به يزيد كرد وگفت : « يا أمير المؤمنين ! اين كنيزك را به من بخش . » واز اين سخن ، فاطمه دختر حسين عليه السّلام را خواست . فاطمه چون اين بشنيد ، بر خويشتن بلرزيد ودامن عمهء خود زينب را بگرفت . فقالت : أوتمت واستخدم ؟ ! گفت : « يتيم شدم . اكنون به كنيزى بايدم رفت ؟ ! » وگمان مىكرد كه اسعاف حاجت شامي از براي يزيد جايز است . زينب كه دانا بر مسأله بود ، روى به شامي كرد . فقالت : كذبت واللّه ولو متّ واللّه ما ذلك لك ولا له . گفت : « دروغ گفتى ، سوگند با خداى اگر بميرى ، اين كار براي تو صورت نبندد واز براي يزيد نشود . » يزيد در خشم شد . وقال : كذبت ، واللّه إنّ ذلك لي ، ولو شئت أفعل لفعلت . -