خروجك من الدّنيا نلبسك هذا التّاج والقميص وتكون معنا في الجنّة .
قال سهل : فتعجّبت من كلامه . فما استتمّ كلامه حتّى هلك رحمة اللّه عليه . « 1 »
هامش
( 1 ) - يزيد ملعون كرة بعد كرة 1 أهل بيت رسول خداى را حاضر مجلس مىساخت وبه كار خمر وقمر 2 مىپرداخت .
سيّد سجاد عليه السّلام مىفرمايد : يك روز ما را احضار كرد وهمچنان ميگسار بود وبر سر پدرم مىنگريست . اين وقت كس در طلب رسول قسطنط ملك روم فرستاد . چون درآمد وبنشست ، گفت : « اى پادشاه عرب ! اين سر كيست ؟ »
پاسخ داد : « تو را با اين سر حاجت چيست ؟ »
گفت : « چون من به نزد ملك خويش باز شوم ، از هر كموبيش از من پرسش مىكند . مىخواهم تا قصهء اين سر را بدانم وبه عرض پادشاه خويش برسانم تا شاد شود وبا شادى تو انباز 3 گردد . »
يزيد گفت : « اين سر حسين بن علي بن أبي طالب است . »
گفت : « مادرش كيست ؟ »
گفت : « فاطمه دختر رسول خدا . »
نصراني گفت : « واي بر تو وبر دين تو ! دين مرا با دين تو انباز نتوان داشت . همانا نژاد من به داود نبي منتهى مىشود وميان من وداود بسيار كس واسطه است ومردم نصارى خاك قدم مرا از براي تبرك مأخوذ مىدارند . شما پسر پيغمبر خود را كه افزون از يك مادر واسطه نيست ، به قتل مىرسانيد ؟ ! گوش فرا من دار تا حديث كنيسهء حافر را با تو بگويم . »
يزيد گفت : « بگو . »
گفت : « در بحر عمان در طريق چين جزيرهاى است ، هشتاد در هشتاد فرسنگ ودر آن جزيره شهري عظيم است وكافور وعنبر وياقوت احمر از آنجا به دست مىآيد ودر أراضي آن ، درختان عود عظيم مىشود ودر آن شهر كنيسهاى چند است . يكى را كنيسهء حافر گويند ودر محراب آن كنيسه حقهاى از زر سرخ آويختهاند ودر آن حقه سمى است . مىگويند : « اين حافر 4 حماري است كه عيسى بر آن سوار مىشد . » علماى نصارى هر سال به زيارة آن حافر مىروند ودر گرد آن طواف مىدهند واسعاف حوايج خويش را طلب مىكنند وشما پسر پيغمبر خويش را مىكشيد ؟ »
لا بارك اللّه فيكم ولا في دينكم .
يزيد گفت : « اين نصراني را گردن بزنيد كه در مملكت خويش زبان به سب وشتم ما خواهد گشود . »
نصراني چون اين بدانست ، گفت : « دوش پيغمبر شما را در خواب ديدم . مرا بشارت بهشت داد . در عجب شدم . اكنون سرّ آن مكشوف افتاد . پس كلمه بگفت ومسلمانى گرفت وآن سر مبارك را برداشت وبر سينه بچفسانيد وببوسيد تا گاهى كه از دستش بستدند وگردنش بزدند . »
( 1 ) . كرة بعد كرة : پىدرپى .
( 2 ) . قمر : قمار . -