تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 712

مساهمون:

ص٧١٢
وكان بالمجلس رسول قيصر ، فقال متعجّبا : عندنا في خزانة في دير حافر حمار
هامش
- يزيد آوردند ، آن ملعون ، آن سر منور را در مجلس شراب حاضر مىكرد وشراب زهرمار مىكرد . روزى رسول پادشاه فرنگ در مجلس أو حاضر شد . از اشراف وبزرگان ايشان هم بودند . آن رسول گفت : « اى پادشاه عرب ! اين سر كيست ؟ » يزيد گفت : « تو را با اين سر چه كار است ؟ » گفت : « چون من به نزد پادشاه خود مىروم ، از أحوال اين ملك سؤال مىكند . مىخواهم بر أحوال اين سر مطلع شوم وبه أو خبر دهم تا أو با شما در فرح وشادى شريك شود . » يزيد گفت : « اين سر حسين بن علي بن أبي طالب است . » فرنگى گفت : « مادر أو كيست ؟ » گفت : « فاطمه ، دختر رسول خدا . » نصراني گفت : « أف باد بر تو وبر دين تو ! دين من نيكوتر است از دين تو . بدان كه پدر من از فرزندان حضرت داود است . ميان من وأو ، پدران بسيار است ونصارا مرا تعظيم مىكنند وخاك پاى مرا براي تبرك برمىدارند ؛ اما شما فرزند پيغمبر خود را مىكشيد ؛ درحالىكه ميان أو وپيغمبر شما يك مادر بيشتر در ميان نيست ! بد ديني است دين شما . » سپس به يزيد گفت : « آيا شنيده‌اى حكايت كليساى حافر را ؟ » گفت : « بگو تا بشنوم . » نصراني گفت : « ميان عمان وچين دريايى هست كه يك سال مسافت آن است . در آن ميان ، معموره‌اى نيست به غير يك شهر كه در ميان آب واقع است وطول آن هشتاد فرسخ در هشتاد فرسخ است . روى زمين شهري از آن بزرگتر نيست وكافور وياقوت وعنبر را از آنجا مىآورند . درختان آن عود است كه آن در دست نصارا است . در آن شهر ، كليساى بسيارى هست . بزرگترين كليساهاى ايشان ، كنيسهء حافر است . در محراب آن حقهء طلايى آويخته است كه در آن حقّه ، سمى هست كه مىگويند سم حماري است كه عيسى بر آن سوار مىشد . دور آن حقّه را به طلا وديبا مزيّن گردانيده‌اند . در هر سال ، گروه بسيار از نصارا از أطراف عالم به زيارة آن كنيسه مىروند وبر دور آن حقّه طواف مىكنند وآن را مىبوسند ودر آنجا حاجت خود را از قاضى الحاجات طلب مىكنند . ايشان به اين ترتيب رعايت مىكنند سم درازگوشى را كه گمان مىكنند سم درازگوش عيسى است ؛ اما شما پسر دختر پيغمبر خود را مىكشيد . خدا بركت ندهد شما را در خود ودين خود . » يزيد گفت : « بكشيد اين نصراني را كه ما را در بلاد خود رسوا نكند . » چون نصراني اين سخن را شنيد ، گفت : « مىخواهى مرا بكشى ؟ » يزيد گفت : « بله ! » نصراني گفت : « ديشب پيغمبر شما را در خواب ديدم كه گفت : « اى نصراني ! تو از أهل بهشتى » ومن تعجب كردم از سخن أو ؛ اما شهادت مىدهم به وحدانيت الهى ورسالت حضرت رسالت پناهى . » پس برجست وسر مبارك را بر سينهء خود چسبانيد وآن‌قدر بوسيد وگريست تا كشته شد . مجلسي ، جلاء العيون ، / 742 - 743