هامش
- من دو فاره 3 از مشك ومقدارى از عنبر 4 اشهب برداشتم وبه حضرت رسول خدا شتافتم . هنگامى كه در سراى امّ سلمه مىبود ، چون چهرهء مباركش را نگران شدم ، نوري نگريستم كه از جمال همايونش ساطع بود . عقلم شيفته 5 شد وقلبم به محبت أو فريفته گشت . فرمود : « اين چيست ؟ »
گفتم : « مختصر هديتي است كه به اين حضرت رهآورد 6 كردهام . »
فرمود : « نام تو چيست ؟ »
گفتم : « عبد الشمس . »
فرمود : « من تو را عبد الوهاب نام دادم وهديهء تو را مىپذيرم ، اگر اسلام بپذيرى . »
من نيك نظر كردم ودانستم كه آن پيغمبر است كه عيسى ما را به قدوم أو بشارت داد .
حيث قالوَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ .پس ، از در يقين به دست أو مسلمانى گرفتم وكلمه گفتم وچند كه در روم بودم ، اسلام خود را مىنهفتم .
يك روز در خانهء امّ سلمه حاضر حضرت رسول خداى بودم . ناگاه صاحب اين سر ، حسين بن علي درآمد ، پيغمبر بغل بگشود وأو را در بغل گرفت وترحيب وترجيب 7 بگفت ودر كنار خود جا داد ولبهاى مباركش را ببوسيد ودندانهاى مباركش را بمكيد وهمى گفت :
بعد عن رحمة اللّه من قتلك . لعن اللّه من قتلك يا حسين ! وأعان على قتلك .
يعنى : « دور باد از رحمت خداى كشندهء تو ولعنت خداى بر كسى كه تو را بكشد وآن كس كه أعانت كند بر قتل تو . »
همى گفت وهمىگريست . در روز ديگر ، در مسجد پيغمبر حاضر بودم . ناگاه حسين با برادرش حسن درآمدند وعرض كرد : « يا جداه ! من با برادرم حسن مصارعت 8 كردم وهيچيك غالب نشديم . همى خواهيم به ديد آيد كه نيروى ما كدام يك افزون است ؟ ! »
رسول خدا فرمود : « كشتى وتصارع درخور شما نيست . برويد وخطى بنگاريد . خط هريك نيكوتر افتاد ، قوت أو افزون است . »
پس برفتند وهريك سطرى بنگاشتند وبه نزد رسول خدا آوردند . پيغمبر نخواست تا خاطر هيچيك شكسته شود .
فقال لهما : يا حبيبيّ ! إنّي أمّيّ لا أعرف الخطّ . إذهبا إلى أبيكما ليحكم بينكما وينظر أيّكما أحسن خطّا .
فرمود : « من به دبستان نرفتهام وخط ندانستهام . برويد نزد پدر خود على تا بگويد كداميك بهتر نگاشتهايد . »
ايشان روان شدند وپيغمبر نيز با ايشان روان شد تا به خانهء فاطمه درآمدند . ساعتي بيش وكم برنگذشت كه پيغمبر مراجعت فرمود وسلمان فارسي نيز ملازم خدمت بود . مرا چون با سلمان مراودتى 9 ومودتي بود ، پرسش كردم : « خط كداميك نيكوتر برآمد ؟ »
سلمان گفت : « رسول خدا نخواست هيچيك اندوهناك شوند . اين حكومت را به على بازگذاشت . على نيز اندوه هيچيك را روا نداشت وفاطمه را به قضاوت گذاشت . چون به نزد ما درآمدند وقصه بگفتند ، -