هامش
- چه خواهد كرد . پس يزيد فرمان كرد تا آن سر مبارك را از نيزه فرود آوردند ودر تشتى از طلا بگذاشتند ومنديلى 1 وديبقى 2 بر آن پوشش ساختند .
به روايتي با دستارچه از حرير بپيچيدند . ونيز به روايتي در طبقى وبه روايت ديگر آن سر مطهر را در حقه بياوردند ودر مجلس أو درآوردند وبه روايت پارهاى رواة معتبره آن سر مبارك را بشستند . محاسن مبارك را شبانه بياراستند وبه روايت دميرى در حيات الحيوان امراى عراق بر يزيد بن معاوية درآمدند وسر مبارك امام حسين عليه السّلام با ايشان بود وآن سر مطهر را در حضور آن ملعون بيفكندند وبه روايت مفيد آن سر مبارك را در پيش روى يزيد بگذاشتند ؛ اما صاحب روضة الشهدا مىگويد : « آن جماعت سرهاى مبارك را بر يزيد درآوردند ودر برابر تختش باز نمودند وآن ملعون از صاحبان سرها يكبهيك پرسش مىكرد . آن وقت فرمان كرد تا سر مبارك امام حسين را نزديك أو بگذارند وبه روايت شيخ مفيد چون آن سر مبارك را در حضور آن خبيث بگذاشتند ، اين شعر بخواند :نفلّق هاما من رجال أعزّة * علينا وهم كانوا أعقّ وأظلما 3( 1 ) . منديل : دستمال ، دستار .
( 2 ) . ديبق : يك نوع پارچه ابريشمى گرانبها .
( 3 ) . سرهاى عزيزان خود را مىشكافتيم وآنها آزاركنندهتر وستمكارتر بودند .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السّلام ، 2 / 182
بالجملة ، يزيد ملعون در چنان مجلسي كه موافق حديث امام رضا عليه السّلام از لعب شطرنج وشرب فقاع 1 وپارهاى جسارتهاى أو كه قلم را نيروى تحرير نيست ، بياراسته بود . أهل بيت رسول صلّى اللّه عليه واله وسلّم را بر وى درآوردند وسيد سجاد سلام اللّه عليه در غل جامعه بود . از ابن نما از علي بن الحسين عليهما السّلام مروى است « وعلى رأسه تاج مكلّل بالدّرّ والياقوت وحوله كثيرا من مشايخ قريش » يعنى : بر سر يزيد تاج مكلل 2 به در وياقوت ؛ ودر اطرافش بسيارى از مشايخ قريش بودند وشيخ طريح در منتخب گويد ونيز در مقتل أبى مخنف مسطور است كه چون أهل بيت أطهار وارد دمشق شدند ، بريد به محلت يزيد شد تا أو را خبر كند واين وقت آن ملعون دچار مرضى سخت بود ؛ وعصابه بر سر پيچيده وتشتى از آب گرم نهاده وپاهاى منحوس در آن تشت نهاده وطبيبى در حضورش حاضر وبه معالجه مشغول بود وجماعتى از بنى أمية در حضورش به محادثه 3 اشتغال داشتند وبا وى صحبت وحديث مىراندند . چون بريد را بر ديدار يزيد نظر افتاد ، گفت : « خداى چشم تو را به ورود سر حسين روشن گرداند . »
يزيد خشمناك بر وى نظر كرد وگفت : « خداى چشم تو را روشن نگرداند ! »
آنگاه با طبيب گفت : « هرچه زودتر كار خود به پاى بر ! »
وطبيب هرچه بايد به جاى آورد وبيرون شد .
آنگاه يزيد نامهء ابن زياد را كه بدو كرده بود ، قرائت نمود وچون به خاتمت آورد ، انگشتهاى خود را چندان به دندان بگزيد كه نزديك بود قطع نمايد وگفت : « إنّا للّه وإنّا إليه راجعون » وآن كاغذ را با آنانكه در حضورش بودند ، بيفكند . چون از مضمونش آگاه شدند ، پارهاى با پارهاى همى گفتند : « هذا ما كسبت -