تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
هامش
- لئام را به درگاه أمير المؤمنين يزيد درآورده است . » واين وقت علي بن الحسين زبان مبارك برگشود وفرمود : « ما ولدت أمّ مخفر أشرّ وألأم » . ودر روايتي بعد از اين كلام فرمود : « ولكن قبّح اللّه ابن مرجانة » يعنى : « آنچه مادر مخفر بزاد شريرتر ولئيم‌تر بود ، لكن خداى تعالى قبيح وملعون گرداند ابن مرجانه را . » در بحار الأنوار در ذكر اين خبر واين‌كه در مناقب اين كلام را اضافه كرده ؛ مىگويد : « من نزد يزيد بودم به ناگاه صوت مخفر را شنيدم ، كه آن كلمات مسطوره را بگفت ، ويزيد در جواب أو گفت : « ما ولدت أمّ مخفر أشرّ وألأم » . در كامل مسطور است ، كه شمر ملعون چون خبيثى محتال 1 وملعونى خداع 2 بود واز رأى ومزاج يزيد درست آگاهى نداشت بلكه دربارهء آن كس كه سر حسين عليه السّلام را نزد أو بياورد ؛ با دعوى يزيد در قرابت خودش با آن حضرت چگونه معاملت ورزد ؛ حيلتي بساخت ، وآن سر مطهر را با بشر بن مالك سپرد ؛ گفت : « اين سر را تو به سوى أو بر ؛ وابياتى به مفاخرت وطلب جايزه از أمير المؤمنين قرائت كن وفرصت غنيمت دان . » پس بشر بن مالك آن سر كريم را به سوى آن لئيم حمل نمود ؛ وبه خواندن اين شعر شروع كرد :املأ ركابي فضّة وذهبا * إنّي قتلت الملك المحجّبا قتلت خير النّاس أمّا وأبايزيد با خشم وستيز در وى بازنگريست وگفت : « چون دانستى وى از تمامت خلق جهان أبا وأمّا بهتر است از چه روى أو را بكشتى ؟ أملأ اللّه ركابك نارا وحطبا ، خداوند ركاب تو را از نار وحطب آكنده دارد . » وگفت : « در اين عمل در طلب جايزه بودم كه از تو به من عطا بشود . » گفت : « تو را هيچ جايزه نزد من نباشد . » آن‌گاه فرمان كرد تا سر از تنش برگرفتند . واين خبيث از آن ده تن بود كه در قتل سيّد الشهدا سلام اللّه عليه شريك شدند ، وصاحب اين روايت مىگويد : « در بعضي كتب مسطور است ؛ كه اين واقعه در كوفه در مجلس ابن زياد بود ، چنان‌كه از اين پيش مذكور گرديد ؛ ودر مقتل منسوب به أبى مخنف مذكور است كه حامل رأس مطهر شمر بود وآن ملعون نزد يزيد بياورد وبه علاوة سه مصراع مذكور اين اشعار نيز مسطور است كه آن ملعون بخواند :وأكرم النّاس جميعا حسبا * سيّد أهل الحرمين والورى ومن على الخلق معا منتصبا * طعنته بالرّمح حتّى انقلبا ضربته بالسّيف حتّى نحبا » 3آن‌گاه از آن مكالمه يزيد با شمر داستان مىكند ، ومىگويد كه شمر گفت : « أو را در طمع وطلب جايزهء تو بكشتم . » پس يزيد با دنبالهء شمشير چوبش بر وى بنواخت ؛ وگفت : « تو را نزد من جايزه نباشد . » -