تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
هامش
- كرده است : آن جمع در هر منزلي بار مىانداختند . سر مقدس را از ميان صندوق بيرون مىآوردند وبالاى نيزه مىزدند وشب تا صبح پاسبانى مىكردند . هنگام كوچ باز أو را در صندوق مىنهادند وكوچ مىكردند . در يكى از منازل ، كنار دير راهبى فرود آمدند وبه شيوهء خود سر را بالاى نيزه زدند وأو را نگهبانى مىكردند وآن نيزه را به ديوار دير تكيه دادند . نيمه شب آن راهب ديد نوري از جاى نيزه تا آسمان سر مىكشد . از بالاى دير رو به سوى آن‌ها كرد وگفت : « شما كيستيد ؟ » گفتند : « از ياران ابن زياد . » گفت : « اين سر از كيست ؟ » گفتند : « سر حسين بن علي بن أبي طالب پسر فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه واله وسلّم است . » گفت : « پيغمبر شما ؟ » گفتند : « آرى ! » گفت : « شما بد مردمى هستيد . اگر مسيح فرزندى داشت ، ما أو را روى چشم جا مىداديم . » سپس گفت : « ميل داريد كارى بكنيد ؟ » گفتند : « چه كارى ؟ » گفت : « ده هزار اشرفى پيش من است . آن را بستانيد واين سر را بدهيد نزد من باشد تا صبح وهرگاه كوچ كنيد ، آن را بگيريد . » گفتند : « اين كار براي ما زيانى ندارد . » سر را به أو دادند وأو هم اشرفىها را به آنها داد . راهب آن سر را شست ومعطر كرد وبر زانو نهاد ونشست تا صبح گريست . چون صبح شد ، گفت : « اى سر ! من جز خود را مالك نيستم . اشهد ان لا اله الا اللّه وانّ جدك محمّدا رسول اللّه . تو هم شاهد باش كه من دوست وبنده توام . » سپس دير را با هرچه در آن بود ، ترك كرد وخدمتكار أهل بيت شد . ابن هشام در سيره مىگويد : « سر را گرفتند وبه راه افتادند وچون نزديك دمشق رسيدند ، به يكديگر گفتند : بياييد تا اين اشرفىها را ميان خود قسمت كنيم . مبادا يزيد آن‌ها را ببيند واز ما بگيرد . » كيسه‌ها را آوردند وباز كردند . ديدند همه سفال شده وبر يك روى آن نوشته است :وَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ !گمان مبر خدا از آنچه ستمكاران مىكنند غافل است ، تا آخر آية 42 سوره إبراهيم وروى ديگر نوشته است :وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ ؛به زودى ستمكاران بدانند چه سرانجامى دارند ؛ آية آخر سوره شعرا . » آن‌ها را در نهر بردى ريختند . شيخ اجل سعيد بن هبة اللّه راوندى در خرائج اين روايت را به تفصيل نقل كرده ودر ضمن گفته است : « چون راهب سر را رد كرد ، از دير به زير آمد ودر كوهستانى به عبادت پرداخت . رئيس آن قوم عمر بن سعد بود وأو بود كه پول‌ها را دريافت كرد وچون ديد سفال شده است به غلامان خود گفت : آن‌ها را به نهر ريختند . من گويم : طبق تواريخ عمر بن سعد با اين دسته به شام نرفته وبعيد است كه با آن‌ها باشد و -