هامش
- كه از شيعيان أمير المؤمنين عليه السّلام بود ، ويك ديدهاش در جنگ جمل وديدهء ديگر در جنگ صفين ضايع شده بود ، وپيوسته در مسجد مشغول عبادت بود ، برخاست وگفت : « اى پسر مرجانه ! كذاب پسر كذاب تويى وپدر تو وآن كسى كه تو را والى كرده است وپدر أو ! اى دشمن خدا ! فرزندان پيغمبران را مىكشيد وبر منابر مسلمانان بالا مىرويد واين سخنان مىگوييد ؟ ! »
پسر زياد در غضب شد وگفت : « كه بود كه اين سخن گفت ؟ »
ابن عفيف گفت : « من بودم اى دشمن خدا ! تو مىكشى ذريهء طاهرهء حضرت رسالت را كه خدا آيهء تطهير را در شأن ايشان فرستاده است ودعوى مسلمانى مىكنى ؟ ! وا غوثاه ! كجايند أولاد مهاجران وأنصار كه انتقام نمىكشند از طاغى لعين ، پسر لعين يزيد پليد كه حضرت رسالت مكرر أو وپدرش را لعنت كرد ؟ ! »
پس آتش غضب آن لعين مشتعل شد ورگهاى گردنش پر شد وگفت : « بياوريد أو را به نزديك من . »
يساولان از هر طرف دويدند وأو را گرفتند ، پسر عموهاى أو كه اشراف قبيلهء أزد بودند ، أو را از دست يساولان گرفتند ، از در مسجد بيرون بردند وبه خانهء أو رساندند . ابن زياد گفت : « برويد واين كور را بياوريد . »
چون اين خبر به قبيلهء أزد رسيد ، هفتصد نفر اجتماع كردند وساير قبايل يمن نيز جمع شدند . خبر به پسر زياد رسيد . قبايل مضر را جمع كرد وبا محمد بن أشعث به جنگ ايشان فرستاد ومحاربهء صعبى در ميان اين دو گروه اتفاق افتاد ؛ تا آنكه بسيارى از عرب از هر دو طرف طعمهء شمشير شدند وأصحاب پسر زياد غلبه كردند وبه در خانهء ابن عفيف رسيدند . در را شكستند وبه خانه درآمدند .
دختر عفيف ، آن پير ضعيف را خبر كرد كه مخالفان آمدند . گفت : « باكى نيست . شمشير مرا به من برسان . »
چون شمشير را به أو داد ، رجز مىخواند وشمشير خود را حركت مىداد وايشان را از خود دور مىكرد . دختر نيكاخترش مىگفت : « كاش من مرد بودم وامروز با اين فاجران قاتلان عترت پيغمبران در پيش روى تو محاربه مىكردم . »
وآن كافران از هر جانب كه قصد أو مىكردند ، دختر ، أو را خبر مىكرد كه از فلان جانب آمدند وأو از آن جانب شمشير حركت مىداد وايشان را دور مىكرد ؛ تا آنكه بسيار شدند واز همه جانب أو را احاطه كردند . دخترش فرياد كرد : « وا ذلّاه ! دشمنان ، پدرم را احاطه كردند وياورى نيست كه دفع ضرر از أو نمايد . »
آن كور بينا شمشير مىگردانيد ورجز مىخواند وآن نامردان را عاجز كرده بود ؛ تا آنكه بر أو دست يافتند وأو را به نزد پسر زياد بردند . چون نظرش بر أو افتاد ، گفت : « الحمد للّه كه خدا تو را ذليل كرد . »
ابن عفيف گفت : « اى دشمن ! به چه چيز مرا ذليل كرد ؟ به خدا سوگند كه اگر چشم مىداشتم ، كار را بر تو تنگ مىكردم . »
ابن زياد گفت : « اى دشمن خدا ! چه مىگويى در حق عثمان ؟ »
ابن عفيف گفت : « اى ولد الزّناى غلام بنى علاج ! واى پسر مرجانهء زانيه ! با عثمان چه كار اگر به حق بود يا باطل ! خدا ميان أو وكشندگان أو حكم خواهد كرد ، وليكن از من سؤال كن از خود وپدرت ويزيد -