ابن طاووس ، اللّهوف ، / 164 - 169 - عنه : المجلسي ، البحار ، 45 / 119 - 121 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 386 - 388 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 5 / 54 - 56 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 479 - 480 ؛ القمي ، نفس المهموم ، / 410 - 412 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 2 / 117 - 118 ؛ مثله الأمين ، لواعج الأشجان ، / 211 - 214
ثمّ نودي : « الصّلاة جامعة » ، فاجتمع النّاس في المسجد الأعظم ، فصعد ابن زياد المنبر ، فقال : الحمد للّه الّذي أظهر الحقّ وأهله ، ونصر أمير المؤمنين يزيد بن معاوية
هامش
- راوي گفت : دخترش مىگفت : « پدر جان ! اى كاش من مرد بودم ودر برابر تو امروز با اين بدكاران وقاتلان خاندان نيكان مبارزه مىكردم ! »
راوي گفت : مردم از هر طرف گرد أو را مىگرفتند وأو از خود دفاع مىكرد وكسى را جرأت پيشرفت نبود واز هر طرف كه مىآمدند ، دخترش مىگفت : « پدر جان ! از فلان سو آمدند . »
تا آنكه افراد دشمن زياد شدند وگردش را گرفتند . دخترش گفت : « آه ، ذليل شدم . پدرم را احاطه كردهاند ويارى ندارد كه پدرم از أو يارى بطلبد . »
عبد اللّه شمشير به گرد خود مىچرخاند وشعري به اين مضمون مىگفت :« به جان دوست كه گر ديده باز بود مرا * نبود باز شما را ره دخول وخروج »راوي گفت : آن قدر مبارزه كرد تا عبد اللّه را دستگير كرده وبه نزد ابن زياد بردند . چون چشمش به أو افتاد گفت : « سپاس خداى را كه تو را خوار كرد . »
عبد اللّه بن عفيف گفت : « اى دشمن خدا ! براي چه خدا مرا خوار كرد ؟ »خداى را قسم ار بود ديدهام روشن * تو را نبود رهى باز بر دخول وخروجابن زياد گفت : « اى دشمن خدا ! دربارهء عثمان بن عفّان چه گويى ؟ »
گفت : « اى زر خريد قبيلهء علاج ! اى پسر مرجانه ! ( وفحشى چند به أو داد ) تو را چه با عثمان بن عفان ؟ خوب كرد يا بد ، اصلاح كرد يا تباهى ، خداى تبارك وتعالى خود حاكم بر مقدرات آفريدگان خود مىباشد كه ميان آنان وعثمان به داد وحق قضاوت فرمايد . ولى تو حال پدرت وخودت ويزيد وپدرش را از من بپرس . »
ابن زياد گفت : « به خدا ديگر پرسشى از تو نكنم تا شربت ناگوار مرگ را جرعه جرعه بنوشى . »
عبد اللّه بن عفيف گفت : « سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است . من پيش از آنكه مادر تو را بزايد ، از خداوند ، پروردگار خود خواسته بودم كه شهادت را روزى من گرداند وخواسته بودم كه اين شهادت با دست ملعونترين خلق ومبغوضترين آنان در نزد خداوند انجام پذيرد . همينكه چشمم از دست برفت ، از شهادت مأيوس شدم والآن سپاس خداى را كه پس از نااميدى ، شهادت را بر من روزى فرمود ومستجاب شدن دعايى را كه از دير زمان نموده بودم ، به من شناساند . »
ابن زياد گفت : « گردنش را بزنيد . »
گردنش را زدند ودر سبخه به دارش آويختند .
فهرى ، ترجمه لهوف ، / 164 - 169