فقال ابن زياد : عليّ به . فأخذوه ، فنادى بشعار الأزد : [ مبرور يا مبرور ] فوثب إليه فئة من الأزد ، فانتزعوه ، فأرسل إليه [ ابن زياد ] من أتاه به ، فقتله ، وصلبه في السّبخة . « 1 »
الباعوني ، جواهر المطالب ، 2 / 292 - 293
هامش
( 1 ) - آوردهاند كه بعد از وصول عمر بن سعد به كوفه ، عبيد اللّه بن زياد فرمان داد كه مردم به مسجد حاضر گشتند وخود بر منبر رفت وگفت : « سپاس وستايش مر خداى را جلت كلمه كه حق را در مركز خويش قرار داد ويزيد ودوستان أو را ظفر ونصرت ارزانى داشت وكذاب بن كذاب را ، يعنى امام حسين رضى اللّه عنه وشيعهء أو را به قتل رسانيد وهلاك كرد . »
چون سخن ابن زياد به اينجا رسيد ، از كبار شيعه پيرى كه أو را عبد اللّه بن عفيف الأزدي مىگفتند ويك چشم وى در جنگ جمل وديگرى در حرب ديگر كور شده بود ، گفت : « اى پسر مرجانه ! كذاب تويى وپدر تو وآن كس كه تو را امارت داده وبر سر مسلمانان گماشته است . اى دشمن خدا ! أولاد أنبيا را مىكشى ودر شأن ايشان بر منابر مسلمانان اين نوع سخنان مىگويى ؟ »
ابن زياد در غضب شد وگفت : « من المتكلم ؟ »
عبد اللّه جواب داد كه : « أنا ، أتقتل الذّريّة الطاهرة وتزعم أنّك على دين الاسلام ! أين أولاد المهاجرين والأنصار من طاعتك اللّعين بن اللّعين على لسان محمّد نبي ربّ العالمين صلّى اللّه عليه واله وسلّم » .
از اين سخن غضب ابن زياد زياد شد وبه اخذ وحبس وى أشارت كرد وطايفهاى از اعوانان ، عبد اللّه ابن عفيف را بگرفتند وجمعى از قبيله أزد وپسران عم عبد اللّه أو را از چنگ آن ظالمان خلاص كردند وبه منزلش رساندند وعبيد اللّه از منبر فرود آمد وبا أعيان كوفه به دار الاماره رفت واز عبد اللّه بن عفيف وجرأت وجسارت أو با ايشان شكايت كرد . اشراف كوفه گفتند : « حق به جانب أمير است وغصهء ما بيشتر از سادات أزد است كه عبد اللّه را به تهور وتغلب از سرهنگان أمير ستاندند . » از اين سخن نايرهء خشم عبد اللّه اشتعال يافت وفرمان داد تا عبد الرحمان بن مخنف 1 الأزدي را با طايفهء ديگر از رؤساى قبيله أزد گرفتند ومحبوس كردند . بعد از آن به محمد بن الأشعث وعمرو بن الحجاج وشبث 2 بن ربعي گفت : « برويد وآن كورظاهر كورباطن را نزد من آوريد . »
ايشان متوجه منزل عبد اللّه عفيف شدند . مردم از دو قبايل يمن به ممانعت پيش آمدند وابن زياد بر اين معنى اطلاع يافت وقبيلهء مضر را به مدد ايشان فرستاد وميان هر دو فريق قتالي فاحش روى نمود وجمعى كثير كشته شدند وآخر الامر سپاه عبيد اللّه غالب شد ودر سراى ابن عفيف را شكستند ودرآمدند ودختر عبد اللّه فرياد برآورد : « اى پدر ! دشمنان ! با تيغهاى كشيده رسيدند . »
عبد اللّه گفت : « سهل است . شمشير مرا به من رسان . »
دختر شمشير به دست پدر داد وابن عفيف ساعتي اعدا را از خود بازداشت . عاقبت گرفتار شد وأو را چون به سراى امارت آوردند ، ابن زياد گفت : « الحمد للّه اى نابينا كه أسير ودستگير وفضيحت ورسوا شدى . »
عبد اللّه گفت : « به خدا سوگند كه اگر روشنايى چشم من نقصان نيافته بود ، جهان روشن بر تو تاريك -