فقال ابن زياد : اضربوا عنقه . فضربت « 1 » عنقه ، وصلب في السّبخة « 2 » . « 3 »
هامش
( 1 ) - [ في العوالم والدّمعة السّاكبة والأسرار ونفس المهموم والمعالي : « فضرب » ] .
( 2 ) - [ أضاف في المعالي : « وقال ابن الأثير في الكامل : وصلبت في المسجد » ] .
( 3 ) - راوي گفت : سپس ابن زياد بر منبر شد وحمد وثناى الهى به جا آورد وضمن سخن گفت :
« سپاس خدايى را كه حق وأهل حق را پيروز كرد وأمير المؤمنين وپيروانش را يارى فرمود ودروغگو وفرزند دروغگو را كشت . »
همينكه اين سخن بگفت ، پيش از آنكه جملهء ديگرى ادا كند ، عبد اللّه بن عفيف ازدى برخاست . اين بزرگوار از بهترين افراد شيعه وزهّاد بود وديدهء چپ أو در جنگ جمل از دست رفته بود وديدهء راستش به روز صفّين . همواره ملازم مسجد بود وهمه روز را تا شب در مسجد به نماز مشغول بود . گفت : « اى پسر زياد ! دروغگو وپسر دروغگو تو هستى وپدرت وكسىكه تو را بر ما فرماندار كرده است وپدرش . اى دشمن خدا ! فرزندان پيغمبران را مىكشيد وبر فراز منبرهاى مؤمنين چنين سخن مىرانيد ؟ »
راوي گفت : ابن زياد در خشم شد وگفت : « اين سخنگو كيست ؟ »
عبد اللّه گفت : « منم اى دشمن خدا ! خاندان پاكى را كه خداوند از آنان پليدى را بركنار فرموده است ، مىكشى وگمان مىكنى كه مسلمانى ؟ اى واي ! كجايند مهاجران وأنصار كه از أمير سركش تو كه خود وپدرش به زبان محمد پيغمبر پروردگار جهانيان ملعون است ، انتقام بگيرند ؟ »
راوي گفت : خشم ابن زياد فزونتر شد تا آنجا كه رگهاى گردنش پر از خون شد وگفت : « اين مرد را نزد من بياوريد . »
پيشخدمتان از هر طرف پيش دويدند تا أو را بگيرند . اشراف قبيلهء أزد كه پسر عمويش بودند ، به پا خاستند وأو را از دست فرّاشان گرفتند واز در مسجد بيرونش بردند وبه خانهاش رساندند . ابن زياد دستور داد : « برويد واين كور قبيلهء أزد را كه خداوند دلش را نيز مانند چشمش كور كند ، به نزد من آوريد . »
راوي گفت : مأموران رفتند . چون خبر به قبيلهء أزد رسيد ، جمع شدند وقبيلههاى يمن نيز با آنان همآهنگى كردند تا نگذارند بزرگشان گرفتار شود .
راوي گفت : به ابن زياد گزارش رسيد . أو دستور داد ، قبيلههاى مضر به خدمت زير پرچم احضار شدند وبه فرماندهى محمد بن أشعث فرمان جنگ داد .
راوي گفت : جنگ سختى كردند تا آنكه گروهى از عرب در اين ميان كشته شدند .
راوي گفت : سربازان ابن زياد تا در خانهء عبد اللّه عفيف پيشروى كردند ودر را شكستند وبه خانه هجوم بردند . دخترش فرياد برآورد : « مردم آمدند ؛ از راهى كه بيم آن داشتى . »
گفت : « با تو كارى ندارند . شمشير مرا بياور . »
دختر شمشير را به دستش داد . عبد اللّه از خود دفاع مىكرد وشعري به اين مضمون مىخواند :فرزند فاضلم عفيف وطاهر * بابم عفيف ومامم امّ عامر
بس قهرمان چابك ودلاور * كافكندم از شما به خون شناور-