قال : ثمّ خرج ابن زياد لعنه اللّه ، ودخل المسجد ، فصعد المنبر ، فحمد اللّه وأثنى عليه ،
هامش
- مىكردم . »
عبيد اللّه گفت : « اى دشمن جان خويش ! در شأن عثمان چه گويى ؟ »
عبد اللّه بن عفيف گفت : « اى بندهء بنى علاج ! واى پسر مرجانه وسميه ! اين سؤال از كجا به خاطر تو رسيد ؟ از عثمان ، هم نيكى در وجود آمد وهم امرى كه خلايق آن را پسنديده نداشتند . حق تعالى ميان أو وجماعت كه بر وى ظلم كردند ، حكم كند . تو از جان خود وپدر خود ويزيد وپدرش بپرس . »
عبيد اللّه گفت : « از تو هيچ سؤال نكنم تا شربت مرگ بچشى . »
ابن عفيف جواب داد : « من پيوسته از خداى تعالى مسألت مىنمودم واميد مىداشتم كه به شمشير كسى كشته شوم كه از رحمت خداوند دور باشد وبه لعنت أو نزديك . چون ديدهء مرا آفت رسيد ، از حصول سعادت شهادت مأيوس گشتم واكنون دانستم كه دعاى من به عز أجابت اقتران يافته است كه بر دست ملعونترين خلق خدا كشته خواهم شد . »
خشم عبيد اللّه بن زياد از اين كلمات سمت ازدياد يافت . فرمود تا آن پير عزيز را گردن زدند وحبة أو بر دار كردند .
( 1 ) . [ در كتاب : « محف » مىباشد ] .
( 2 ) . [ در كتاب « شيث » مىباشد ] .
ميرخواند ، روضة الصفا ، 3 / 174 - 175
در بسيارى از كتب معتبر به أقلام صحت اثر مرقوم گشته كه بعد از وصول عمر بد اختر به كوفه ، عبيد اللّه ابن زياد مردم را به مسجد جامع حاضر ساخت ، به منبر برآمد وگفت : « الحمد للّه الّذي أظهر الحقّ وأهله ونصر أمير المؤمنين يزيد وحزبه وقتل الكذّاب ابن الكذّاب وشيعته » .
سخن آن ملعون كه به اينجا رسيد ، پيرى از كبار أصحاب حيدر كرار كه أو را عبد اللّه بن عفيف ازدى مىگفتند ويك چشمش در جنگ جمل وديگرى در حرب صفين نابينا شده بود ، برپا خاست وگفت : « اى ولد مرجانه ! كذاب وپسر كذاب تويى وپدر تو وآنكس كه تو را امارت داده وبر مسلمانان مسلط گردانده است . اى دشمن خدا ! أولاد أنبيا را مىكشى ودر شأن ايشان بر منابر مؤمنان اين نوع سخنان مىگويى ؟ »
غضب بر ابن زياد غالب شد وپرسيد : « اين كيست ؟ »
عبد اللّه رحمه اللّه ، خود در مقام جواب برآمد وگفت : « أنا يا عدوّ اللّه ! أتقتل الذّريّة الطّاهرة وتزعم أنّك على دين الاسلام ؟ » وخشم آن لعين زياد شد وبه اخذ عبد اللّه فرمان داد وطايفهاى از عوانان در آن مسلمان آويختند . سادات قبيلهء أزد هجوم كردند وأو را از چنگ ايشان خلاص كردند وبه منزلش بردند وروايتي آنكه چون ابن زياد از مسجد به خانه رفت ، محمد بن أشعث را با جمعى كثير ارسال داشت تا عبد اللّه را گرفتند وپيش أو آوردند وميان پسر أشعث وشجاعان قبيلهء أزد ، مقاتله روى نمود . بالآخرة نوكران ابن زياد غالب آمدند وعبد اللّه را گرفتند ونزد أو بردند تا به قتل رساند . قولي آنكه آن لعين در آن روز صبر كرد وچون شب شد ، جمعى را فرستاد كه آن پير عزيز را از خانه بيرون آوردند وگردن زدند .
خواند أمير ، حبيب السّير ، 2 / 59