تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 797

مساهمون:

ص٧٩٧
هامش
- حدائق الأشجان ، جناب فاضل محقق عالم مدقق ملا محمد حسن قزوينى عليه الغفران در اين صحبت عنواني نموده وبا أدله به همين تقريب بيانى فرموده است ودر ورود ثاني أهل بيت به كوفه پسر زياد به امامت در بصره مأمور بوده ويا به احضار دمشق وحضور محضر يزيد اشتغال داشته است . از اين‌رو ، آن حضرت را در اين كوفه خطبه‌اى امكان داشته وچون مردمان نيز در باطن به آن حضرت مايل ودر ظاهر به سبب احتشام آن حضرت ساكن بودند ، در استماع آن خطبه وموعظت مبادرت ورزيدند ودر اين‌كه اين خطبه مباركه جز از لسان امامت تراوش وجز از زبان ولايت نمايش وجز از چشمه‌سار ينابيع رسالت گذارش نمىجويد وشبهت وترديدى نمىرود ؛ لكن ممكن است در هر مقامي لختى از آن بر زبان مباركش رفته است ؛ چنان‌كه در كتب اخبار نيز به تفاريق مسطور نموده‌اند ونيز به تمام‌ها در ورود دوم به كوفه قرائت شده است واللّه أعلم . 5 ( 1 ) . ولوله : ناله وفرياد كردن . ( 2 ) . قسرا : قهرا بىدخالت اراده واز روى جبر . ( 3 ) . جهرا وسرا : آشكارا وپنهان . ( 4 ) . پرخاشگر : جنگجو . ( 5 ) . [ مطمئنا اگر سفر ديگرى بود از نظر مورخان پنهان نمىماند واشاره‌اى به آن مىشد ] . سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السّلام ، 2 / 149 - 151 به روايت سيد در لهوف ، زنى از كوفيان از بالاى بأم نظر كرد وديد كه لباس مناسبى ندارند ؛ چون شناخت ، از بأم فرود آمد ورفت ، ألبسه ومقانعى از خانهء خود جمع كرد وبه نزد ايشان آورد وبر ايشان قسمت كرد . چون أهل كوفه ، أهل بيت پيغمبر را به آن حال ديدند ، گريستند . پس حضرت سجاد فرمود به صداى ضعيف : « اتنوحون وتبكون لأجلنا ، فمن قتلنا ؟ » بيرجندى ، كبريت احمر ، / 245 در منتخب وبحار وعوالم از مسلم جصاص روايت است كه گفت : مردم كوفه را ديدم كه بر أطفال أهل بيت رقت مىكردند ونان وجوز وخرما بر ايشان بذل مىكردند وأطفال آن را مىگرفتند ودر دهان مىگذاشتند . أم كلثوم آن را از دست ودهان كودكان مىربود ومىافكند . پس بانگ بر أهل كوفه زد وفرمود : « يا أهل الكوفة ! إنّ الصّدقة علينا حرام » . وگفت : ديدم كه قريب به چهل شقه محمل نمودار شد كه در آنها زنان وأطفال بودند وديدم علي بن الحسين عليه السّلام را بر شترى بىتشك سوار وخون از رگ‌هاى گردن أو مىريخت وسرها را در مقدم أسيران حمل مىدادند وسر مطهر حضرت امام مظلوم در جلو سرها بود . « هو رأس زهريّ قمريّ أشبه الخلق برسول ولحيته كسواد السّبج قد اتّصل بها الخضاب ووجهه دارة قمر طالع والرّيح تلعب بها يمينا وشمالا » . چون نظر زينب بر آن سر مطهر افتاد ، سر را بر مقدم محمل زد . ديديم كه خون از زير مقنعه آن مخدره جارى شد وگفت :« يا هلالا ! لما استتمّ كمالا * غاله خسفه فأبدا غروبا-