تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 794

مساهمون:

ص٧٩٤
هامش
-تصفّقون علينا كفّكم فرحا * وأنتم في فجاج الأرض تسبونا ؟ 2 أليس جدّي رسول اللّه ويلكم * أهدى البريّة من سبل المضلّينا ؟ يا وقعة الطّفّ قد أورثتني حزنا * واللّه يهتك أستار المسيئينا 3مسلم جصاص گويد : مردم كوفه را ديدم كه بر أطفال أهل بيت رقت كردند واز بأم ودر ، نان وخرما بر ايشان بذل نمودند وكودكان مأخوذ مىداشتند وبر دهان مىگذاشتند . أم كلثوم ، آن نان‌پاره‌ها وجوز وخرما را از دست ودهان كودكان مىربود ومىافكند . پس بانگ بر أهل كوفه زد وفرمود : يا أهل الكوفة ! إنّ الصّدقة علينا حرام . « اى أهل كوفه ! دست از بذل اين اشيا بازگيريد كه صدقه بر ما أهل بيت ، روا نيست . » « اگرچه صدقه واجبه است ، كه بر أهل بيت حرام است ؛ لكن أم كلثوم عموم صدقات را مكروه مىداشت . » بالجملة ، زنان كوفيان بر ايشان زارزار مىگريستند . اين وقت أم كلثوم سر از محمل بيرون كرد . فقالت لهم : يا أهل الكوفة ! تقتلنا رجالكم وتبكينا نسائكم ! ؟ فالحاكم بيننا وبينكم اللّه يوم فصل القضاء . فرمود : « اى أهل كوفه ! مردان شما ، ما را مىكشند وزنان شما بر ما مىگريند ! در روز قيامت ، ميان ما وشما خداوند قاهر وغالب حاكم است . » ( 1 ) . أقتاب : جمع قتب ( به فتحتين ) : پالان كوچك شتر . ( 2 ) . صفق : دست زدن از روى شادى . ( 3 ) . خلاصهء معنى : اى گروه بدرفتارى كه ملاحظه پيغمبر صلّى اللّه عليه واله را نكرديد وما را بر شترهاى برهنه سوار كرده‌ايد واز شادى دست مىزنيد ! روز قيامت ، جواب پيغمبر را چه خواهيد گفت ؟ مگر جدم پيغمبر مردم را از گمراهى نجات نبخشيد ؟ خدا پردهء بد رفتاران نسبت به ما را مىدرد . سپهر ، ناسخ التواريخ سيد الشهدا عليه السّلام 4 ، 3 / 52 - 54 ( 4 ) . [ اين مطلب در احوالات امام سجاد عليه السّلام ، 2 / 139 - 140 تكرار شده است ] . هنوز اين سخن در دهان داشت كه هاياهوى عظيم برخاست وسرهاى شهدا را كه بر فراز سنانهاى دراز بود ، درآوردند واز پيش روى آن جمله ، سر حسين عليه السّلام را حمل مىدادند . وهو رأس زهريّ قمريّ أشبه الخلق برسول اللّه ولحيته كسواد السّبح قد اتّصل بها الخضاب ووجهه دارة قمر طالع والرّيح تلعب بها يمينا وشمالا . وآن ، سرى بود تابنده ودرخشنده مانند بدر منير وماننده‌تر از همهء مردم به رسول خدا وموى زنخ مباركش به كتم 1 خضاب گشته وشعشعهء طلعتش چون ماه بردميده وباد ، لحيهء مباركش را از يمين وشمال جنبش مىداد . زينب چون ابن بديد ، سر مبارك را بر چوب مقدم محمل زد ؛ چنان‌كه خون از زير مقنعه‌اش فرودويد واين شعر بگفت :يا هلالا ! لمّا استتمّ كمالا * غاله خسفه فأبدا غروبا 2 ما توهّمت يا شقيق فؤادي * كان هذا مقدّرا مكتوبا 3-