بعترتي وبأهلي بعد مفتقدي * منهم أسارى ومنهم ضرّجوا بدم
ما كان هذا جزائي إذ نصحت لكم * أن تخلفوني بسوء في ذوي رحمي
إنّي لأخشى عليكم أن يحلّ بكم * مثل العذاب الّذي يأتي على الأمم « 1 »
هامش
( 1 ) - سيد ابن طاووس وديگران روايت كردهاند كه چون أهل بيت رسالت به نزديك كوفه رسيدند .
بىشرمان أهل كوفه به نظاره آمدند . پس زنى از زنان أهل كوفه پرسيد : « شما از كدام اسيرانيد ؟ »
گفتند : « ماييم أسيران آل محمد . »
آن زن ايشان را شناخت . به سرعت از بأم به زير آمد وآنچه در خانه داشت ، از چادر ومقنعه براي ايشان آورد كه خود را به آنها پوشاندند . چون داخل كوفه شدند ، أهل كوفه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام را ديدند كه بسيار رنجور ونحيف است ودست مباركش را در گردن غل كردهاند ، ومخدرات استار عصمت را بر شتران برهنه سوار كردهاند . صدا به نوحه وشيون وگريه بلند كردند . حضرت به آواز ضعيف گفت :
« شما بر ما نوحه وگريه مىكنيد ؟ پس كه ما را كشته است ؟ ! »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 710
در بعضي از كتب معتبر ، از مسلم گچكار روايت كردهاند كه گفت : « روزى مرا پسر زياد براي مرمت دار الامارهء كوفه طلبيد ومن مشغول گچكارى شدم . ناگاه صداى شيون بسيار از أطراف كوفه شنيدم ، از خادمي كه نزد من ايستاده بود ، پرسيدم : « اين صداها چيست ؟ »
گفت : « كسى بر يزيد خروج كرده بود ولشكر ابن زياد به جنگ أو رفته بودند . امروز سر أو را داخل شهر مىكنند . » پرسيدم : « كه بود آنكه خروج كرده بود ؟ »
گفت : « حسين بن علي . »
من از ترس خادم سخن نتوانستم گفت . چون بيرون رفت . چنان تپانچه بر روى خود زدم كه نزديك بود كور شوم ودست خود را شستم واز راه پشت قصر بيرون رفتم تا به كناسهء كوفه رسيدم . ديدم كه مردم ايستادهاند وانتظار مىكشند كه أسيران وسرها را بياورند . ناگاه ديدم كه نزديك به چهل كجاوه ومحمل پيدا شد . گفتند : « حرم محترم حضرت سيد شهدا وفرزندان فاطمهء زهرا در اين محملهايند . »
ناگاه ديدم كه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام بر شتر برهنهاى سوار وعليل ورنجور ومجروح است .
خون از بدن مباركش مىريزد ومىگريد واز روى حزن واندوه شعري چند مىخواند به اين مضمون : « اى بدترين أمتها ! خدا خير ندهد شما را كه رعايت جد ما در حق ما نكرديد . در روز قيامت كه ما وشما نزد أو حاضر شويم ، چه جواب خواهيد داد ؟ ! ما را بر شتران برهنه سوار كردهايد ومانند أسيران مىبريد . گويا كه ما هرگز به كار دين شما نيامدهايم وما را ناسزا مىگوييد دست بر هم مىزنيد وبه كشتن ما شادى مىكنيد .
واي بر شما ! مگر نمىدانيد كه رسول خدا وسيد أنبيا جد من است ؟ اى واقعهء كربلا ! اندوهى بر دل ما گذاشتى كه هرگز تسكين نمىيابد . »
أهل كوفه به أطفال وكودكان أهل بيت ترحم مىكردند . پس أم كلثوم زجر كرد ايشان را كه : « اى أهل كوفه ! تصدق بر ما أهل بيت رسالت حرام است . » وآنها را از دست ودهان كودكان مىگرفت وبر زمين مىانداخت وزنان أهل كوفه از مشاهدهء أحوال آن مقربان حضرت ذو الجلال مىگريستند . أم كلثوم چون -