تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
عليه السّلام ، فقال له : ستدخل مواضع كذا ، وكذا ثمّ أعطاه علائمها فوصل إلى جبل ، فيه قبّة من ياقوت على أربعة أعمدة والنّيل ، يخرج من تحتها ، وفيه فاكهة لا تتغيّر ، قال : فرقيت رأس الجبل ، فرأيت وراءه بساتين وقصورا ودورا ، وعالما عزيزا ، وكنت شيخا أبيض الشّعر ، فهبّ عليّ نسيم سوّد شعري ، وأعاد شبابي ، فنوديت من ملك القصور ، إلينا يا زعيم إلينا فهذه دار المتّقين . فجذبني والخضر منعني ، وهذا سرّ قوله صلّى اللّه عليه واله ، سبعة أنهار من الجنّة جيحون ، وسيحون ، ودجلة ، والفرات ، والنّيل وعين بالبردن بالمقدس ، عين سلوان لأنّ منها ماء زمزم . « 1 » الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 441 - 442
هامش
( 1 ) - ونيز در مدينة المعاجز مسطور است ، راوي مىگويد : مردى را در مكة ديدار كردم كه با حالي تباه وچهره‌اى سياه فرياد برمىآورد كه : « أيّها النّاس ! دلّوني على أولاد محمّد . » گفتند : « كيستى ؟ » گفت : « من فلان پسر فلان . » گفتند : « دروغ مزن ! أو صحيح وصبيح 1 بود . تو سياه وتباهى . » گفت : « گوش داريد تا چه گويم . من جمال حسين عليه السّلام در بعضي از منازل با أو بودم . ( فرأيت تكّة لباسه . ) بند زير جامهء أو را ديدار كردم وطمع در آن بستم وبعد از شهادت آن حضرت ، چون راه كوفه پيش داشتيم ، در عرض راه مرا آن بند زير جامه فرا ياد آمد . از آنجا باز آمدم به مقتل شهدا ، وآن حضرت را با سر بريدهء آغشته به خون ديدم . دست فرا بردم كه آن بند را مأخوذ دارم . دست مبارك را برآورد وبر دست من زد ؛ چنان‌كه عروق من خواست بگسلد . برخاستم وپاى بر سينهء آن حضرت گذاشتم وبند را بگرفتم وچند كه كشيدم ، نتوانستم . به اندازهء اصبعى از دست أو فرا كشيد . پس كاردى برآوردم وانگشتان مباركش را قطع كردم وديگرباره آن بند را بگرفتم تا بگشايم . ناگاه خيلى را ديدم كه از جانب فرات فراز آمدند واستشمام رايحه‌اى كردم كه هرگز أطيب 2 از آن نديدم . با خود مىانديشيدم كه اين جماعت از لشكر ابن سعد بازشتافته‌اند تا اگر در ميان كشتگان زنده‌اى به دست كنند ، سر بر دارند . سخت بترسيدم وخود را در ميان كشتگان درافكندم ومخفى داشتم . اين وقت آن مردى كه از پيش روى آن جماعت بود ، با چهره‌اى كه شنعت آفتاب مىكرد 3 ندا در داد كه : « منم محمد رسول خداى ! » وآن ديگر گفت : « منم على مرتضى . » وسه ديگر فرمود : « منم حمزهء أسد اللّه . » چهارم گفت : « منم جعفر طيار . » پنجم بانگ برآورد : « منم حسن بن علي . » پس فاطمه عليهما السّلام نزديك شد وهمى گريست وگفت : « حبيبي وقرّة عيني ! أبكي على رأسك المقطوع ؟ أم -