هامش
- مقاتل سخت شاد شد وهمى گفت : « اگر پسر زياد سلطنت خود را به من داد ، چندين شاد نشدم . »
پس بفرمود تا حارث را دست به گردن بربستند وكلاه از سر برگرفتند واز ميان بازار كوفه كشان كشان عبور دادند وسرهاى كودكان را بر مردمان عرضه مىدادند وصورت حال را تقرير مىكردند .
مردمان مىگريستند وحارث را لعن مىفرستادند چون به كنار نهر رسيدند ، جوانى را نگريستند كه كشتهاند وغلامي را پارهپاره افكندهاند وزنى مجروح ومطروح افتاده است . چون بر حال ايشان مطلع شدند ، شگفتى آن جماعت بر خبائث حارث به زيادت شد . اين وقت حارث روى با مقاتل كرد وگفت : « مرا دست باز دار تا به گوشهاى پنهان شوم وده هزار دينار در ازاى اين عطوفت از من مأخوذ دار . »
مقاتل گفت : « اگر همه دنيا را تو داشتى وبه من گذاشتى ، تو را دست باز نداشتم ودر ازاى قتل تو ، از خداى جهان بهشت جاودان خواهم يافت . »
وچون چشم مقاتل بر مقتل پسرهاى مسلم وخون ايشان افتاد ، سخت بگريست ودر خون ايشان بغلتيد . آنگاه غلام خود را فرمود تا نخست دستهاى حارث را قطع كرد ؛ آنگاه هردو پاى أو را بريد . از پس آن چشمهاى أو را برآورد وگوشهاى أو را از تن باز كرد . پس شكم أو را بشكافت وآنچه از تن أو باز كرده بود ، در شكم أو نهاد وسنگى بر شكم أو بست وآن تن پليد را در آب افكند .
در خبر است كه سه كرت أو را در آب افكند وآب أو را نپذيرفت وبه كنار افكند وسه نوبت أو را در چاه افكندند وبا سنگ وخاشاك انباشته نمودند . هم زمين أو را نپذيرفت وبيرون افكند . آنگاه تن أو را سوزاندند وخاكسترش را دستخوش صرصر 21 ساختند وچون سرهاى پسران مسلم را در آب افكندند ، تنهاى ايشان بر زبر آب آمد وبا سر پيوسته شد ودست در گردن يكديگر كرده در آب فرو شدند .
( 1 ) . گويا كلمه ( حبيب السير ) از اينجا افتاده است .
( 2 ) . سياقت : روش .
( 3 ) . تلفيق : سخن را با دروغ آميختن . تنميق : آرايش كردن .
( 4 ) . فرسائيدن : پايمال ساختن .
( 5 ) . شبح : سياهى .
( 6 ) . ياوه كردند : گم نمودند .
( 7 ) . غمنده : اندوهناك .
( 8 ) . دور مىزدند .
( 9 ) . عقابين : دو عذاب ( كه مراد از آن در اينجا تازيانه وگردن زدن است ) .
( 10 ) . ضراعت : فروتنى وخوارى .
( 11 ) . منى ، جمع منيه : آرزو .
( 12 ) . در نوشتم ، در سپردم : پيمودم .
( 13 ) . مهين : بزرگتر .
( 14 ) . بيرون كموبيش : بىكم وزياد . -