هامش
- در ضرب ثاني گفت : « الهى مرا شكيبايى ده ! »
در كرت سيم گفت : « خدايا ! مرا در حب فرزندان رسول تو مىكشند . »
چون نوبت به چهارم وپنجم افتاد ، گفت : « اى پروردگار من ! مرا به مصطفى وفرزندانش بازرسان . »
وديگر سخن نكرد تا پانصد ضرب به نهايت شد . اين وقت گفت : « مرا شربتى آب دهيد . »
ابن زياد گفت : « أو را تشنه گردن زنيد . »
عمرو بن الحارث قدم ضراعت 10 پيش گذاشت ومشكور را به شفاعت درخواست وبه خانهء خويش آورد تا أو را مداوا كند . » مشكور چشم بگشود وگفت : « بدرود باديد كه من از آب كوثر سيراب شدم . »
اين بگفت وجان بداد .
اما از آن سوى پسران مسلم را آن زن وكنيزك نيكو خدمت همى كردند وپرستارى همى نمودند تا شب برسيد . پس خورش وخوردنى حاضر ساختند وايشان از اكل وشرب بپرداختند وبخفتند . اين وقت شوهر آن زن كه حارث نام داشت ، به خانه درآمد وسخت آشفته خاطر وكوفته اندام بود . زن پرسيد :
« مگر تو را حادثهاى رسيد ؟ »
گفت : « على الصباح بر در سراى أمير بودم . منادى ندا در داد كه : پسرهاى مسلم را مشكور از زندانخانه رها نموده ، هركه ايشان را دستگير كند ، از أمير به عطاى مال وثروت واسعاف منى 11 وحاجت بهرهمند گردد .
من چون اين كلمه شنيدم ، بىتوانى برجستم وبر أسب خويش بر نشستم وچند كه توانستم ، گرداگرد كوفه را در نوشتم وبازار وبر زن را در سپردم 12 . از شدت شتافتن ، أسب بتراكيد ودرافتاد . من نيز از پشت أسب درافتادم وتوش وتوان از من برفت . گرسنه وتشنه در تاريكى شب به هزار رنج وتعب خود را به خانه رسانيدم واز ايشان نشانى نيافتم واثرى نديدم . »
زن گفت : « اى مرد ! اين چيست كه مىگويى ؟ از خداى بترس وبر خداى بيرون مشو وبر فرزندان رسول خداى بدمينديش . »
حارث گفت : « خاموش باش ! ابن زياد مرا مال ومركب دهد واز فضه وذهب توانگر كند . تو را با اين سخنان نابهنگام چهكار ؟ برخيز وآب وطعام بيار . »
زن بىچاره گشت وأو را پارهاى خورش وخوردنى آورد تا بخورد وبخفت .
اما پسران مسلم ، محمد كه برادر مهين 13 بود ، ناگاه از خواب انگيخته گشت وإبراهيم را از خواب برانگيخت وگفت : « برخيز كه ما نيز كشته مىشويم . چه مرا اندر اين ساعت در خواب نمودار شد كه مصطفى ومرتضى وسيدهء كونين وحسنين عليهم السّلام در بهشت برين عبور مىدادند . ناگاه مرا وتو را مصطفى از دور ديدار كرد . پس روى به مسلم آورد وفرمود : تو را چهگونه دل داد كه اين كودكان را به نزديك دشمنان بگذاشتى وبه سوى ما گام برداشتى ؟
مسلم عرض كرد كه : ايشان از قفاي ما مىگرايند وفردا به نزديك ما مىآيند . »
إبراهيم عرض كرد : « اى برادر ! سوگند با خداى كه بيرون كموبيش 14 مرا نيز در خواب اين قصه نمودار -