هامش
- شد . »
پس دست در گردن يكديگر درآوردند وهاىهاى بگريستند . بانگ گريه ايشان حارث را از خواب برانگيخت وسر از بالين برداشت وگفت : « اى زن ! اين شور وشيون در خانه ما از كيست ؟ برخيز وچراغى برافروز تا بدانيم اين بانگ چيست ؟ واين سوگوارى از بهر كيست ؟ »
زن را نيروى برخاستن وقدرت شمع وچراغ آراستن نبود . ناچار حارث بن عروة خود برخاست وچراغى برافروخت وبه نهانخانه درآمد . پسران مسلم را نگريست كه يكديگر را دست به گردن درآورده ، به أعلى صوت مىگريند ، گفت : « شما كيستيد ودر اينجا چه مىكنيد ؟ »
ايشان چون أو را أهل اين سراى دانستند ، از شيعيان پنداشتند . گفتند : « ما يتيمان مسلم بن عقيليم . »
حارث گفت : « من دى در طلب شما ، اين شهر ونواحي را بگشتم وأسب خود را بكشتم وشما خانه مرا وطن گرفتهايد وخوش بخفتهايد ؟ »
پس ما مشت سر ومغز ايشان را لختى بكوفت وهردو تن را بربست وهم در آن نهانخانه درافكند ودر استوار كرد . زن پيش دويد وبه زارى وضراعت آغاز شفاعت نمود ودست وپاى حارث را بوسه زد واز خداى ورسول بيم واميد داد ودر گوش حارث كلمات زن چون آب در پرويزن 15 بود .
على الصباح برخاست وسلاح جنگ بر خود راست كرد وپسران مسلم را برداشته روان شد تا در كنار نهر گردن بزند . زن از قفاي أو مىدويد ومىناليد وچون نزديك مىشد ، حارث با شمشير كشيده بر وى حمله مىافكند وأو را بازپس مىراند . بدينگونه همى رفت تا در كنار نهر فراز آمد . پس غلام خويش را پيش طلبيد وشمشير خود را بدو داد وگفت : « اين دو كودك را گردن بزن ! »
غلام گفت : « مرا از مصطفى شرم مىآيد كه اين دو طفل بىگناه را از خاندان أو گردن زنم وهرگز اين كار نكنم . » حارث گفت : « نخست تو را خواهم كشت . »
وآهنگ غلام كرد . غلام دانست كه بخشايش در نهاد حارث ننهادهاند وبىگمان كشته خواهد شد ، ناچار با حارث در آويخت . هردو تن دست در گريبان شدند . ناگاه حارث بر وى درافتاد غلام خواست تيغ براند ، حارث جلدي كرد 16 وبرجست وتيغ از دست غلام بستد . غلام شمشير خويش را از نيام بكشيد وبر حارث فرود آورد . حارث مردى مبارز بود . آن زخم را با سپر بگردانيد وتيغ بزد ودست غلام را قطع كرد . غلام با دست چپ ، خود را به أو برچفسانيد 17 تا زخم ديگر نراند .
هم در اين وقت ، زن حارث با پسر در رسيدند . پسر پيش دويد وكمر غلام بگرفت وگفت : « اى پدر ! اين غلام برادر رضاعى من وفرزند خواندهء مادر من است . از وى چه خواهى ؟ »
حارث پاسخ نگفت وتيغ بزد وغلام را بكشت وپسر را گفت : « هماكنون تعجيل كن واين دو كودك را گردن بزن . »
پسر گفت : « من اين دو كودك را كه از خاندان پيغمبرند ، سر بر ندارم وتو را نيز نگذارم . »
وزنش نيز مىناليد ومىگفت : « اين دو طفل بىگناه را چرا تباه بايد كرد ؟ چه زيان دارد كه ايشان را زنده به نزد ابن زياد حاضرسازى تا أو چه خواهد وچه فرمايد ؟ » -