تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
هامش
- گفت : « دوستداران ايشان در اين شهر فراوانند . تواند شد كه ايشان را از دست من فراگيرند ومرا از عطاى ابن زياد بىبهره گذارند . » وتيغ بكشيد وآهنگ كودكان كرد . زن پيش تاخت وبا حارث درآويخت كه : « از خداى بترس واز قيامت بينديش ! اين چه نكوهيده كردار است كه پيش داشته‌اى ؟ » حارث در خشم شد وتيغ بزد وزن را عظيم جراحت كرد . پسر بدويد كه مبادا مادر را به زخم ديگر تباه كند ودست پدر بگرفت وگفت : « اى پدر ! با خويش آي 18 ! چندين بىهشانه چه كنى ؟ وخويش از بيگانه ندانى . » حارث هم در آن غلواى 19 غضب ، تيغ بزد وپسر را بكشت وچون گرگ ديوانه بر پسرهاى مسلم بتاخت ؛ چند كه زارى وضراعت كردند ، فايدتى نداشت . گفتند : « ما را بگذار تا دو ركعت نماز گزاريم . » گفت : « نگذارم . » ودست هريك را مىگرفت كه سر بردارد ، آن يك مىدويد كه من كشته برادر نتوانم ديد . مرا بكش . حارث نخست محمد را سر بريد وسرش را به خاك گذاشت وتنش را در آب انداخت . إبراهيم بدويد وسر را دربر گرفت وبر سينه بچسفايند وبه هاىهاى بگريست . حارث سر محمد را از دست إبراهيم بگرفت وأو را نيز بكشت وتنش را در آب افكند . وسرهاى مبارك ايشان را در توبره نهاده به دار الاماره آورد ونزد ابن زياد گذاشت . گفت : « اين چيست ؟ » گفت : « سرهاى دشمنان تو است كه بريده‌ام وبه نزد تو آورده‌ام تا بدان عطا كه وعده كرده‌اى ، وفا كنى . » پسر زياد گفت : « كدام دشمن ؟ » گفت : « فرزندان مسلم بن عقيل . » ابن زياد گفت ، سرها را برآوردند وبشستند ودر طبقى نهاده پيش گذاشتند . ابن زياد را كردار أو ناگوار افتاد . گفت : « از خداى نترسيدى ودو تن كودك بىگناه را بكشتى ؟ وحال آن‌كه من به يزيد نوشته‌ام كه پسرهاى مسلم را گرفته‌ام تا چه فرمايى ؟ اگر خواهى زنده فرستم . تواند شد كه زنده بخواهد . چه جواب گويم ؟ چرا زنده به نزد من نياوردى ؟ » حارث گفت : « بترسيدم كه مردم شهر ايشان را از دست من بگيرند ومن از عطاى أمير بىبهره مانم . » ابن زياد گفت : « توانستى ايشان را باز دارى ومرا آگهى دهى تا كس بفرستم وپوشيده به نزد خويش حاضر سازم . » حارث را جاى پاسخ نماند . سر به زير افكند وخاموش ايستاد . ابن زياد را نديمى 20 بود كه مقاتل نام داشت . با اين كه مىدانست با أهل بيت نبوت محبت دارد ، چون نديمى نيكوگوى ونيكوخوى بود ، بر وى سخت نمىگرفت . أو را گفت : « حارث بىفرمان من پسران مسلم را سر بريده ؛ أو را بگير ودر همان جا كه پسرهاى مسلم را كشته ، به هر خوارى كه خواهى بكش وسرهاى پسران مسلم را در آن‌جا كه تنهاى ايشان را در آب افكنده ، در آب افكن . » -