تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
هامش
- برداشت واز شهر بيرون شتافت . وقتي رسيدند كه كاروانيان بار بسته ولختى راه در نور ديده بودند . أسد نظري افكند ، شبحي 5 از دور ديدار بود ، روى با پسرهاى مسلم كرد وگفت : « اين سياهى كه ديدار مىشود ، كاروانيانند . لختى در رفتن تعجيل كنيد وخود را بديشان رسانيد . اين بگفت وباز شد . كودكان مسلم كه از راه وبىراه آگاه نبودند ، لختى بدويدند ومانده شدند وآثار كاروانيان را ياوه كردند 6 . هم در آن شب چند تن از كوفيان با ايشان دچار شدند وبدانستند كه اينان پسران مسلمند . پس هردو تن را مأخوذ داشته به نزد ابن زياد بردند وأو فرمان كرد تا ايشان را در زندانخانه باز داشتند ومكتوبى به يزيد نگاشت كه : « اينك پسرهاى مسلم در محبس منند . تا چه فرمايى ؟ » اما زندانبان كه مشكور نام داشت ، از دوستاران أهل بيت بود واز آه وناله اين كودكان هفت هشت سأله غمنده 7 گشت . نشيمنى شايسته بهر ايشان بپرداخت وخورش وخوردنى حاضر ساخت وچند كه توانست ، نيكو خدمتي كرد وشب ديگر چون سياهى دامن بگسترد ، ايشان را برداشت وبر سر راه قادسيه آورد وانگشترى خود را بديشان داد وگفت : « اين انگشترى از من به نزد شما علامتي است . چون به قادسيه رسيديد ، بدين علامت ، برادر مرا بياگاهانيد تا شما را خدمت كند وبه مدينه رساند . » پس مشكور بازشتافت وايشان راه قادسيه پيش داشتند . ديگرباره راه را ياوه كردند وتا سفيده دم در كنار شهر گرد برمىآمدند 8 . بامدادان نگريستند كه در كنار كوفه‌اند . سخت بترسيدند كه مبادا ديگرباره گرفتار شوند . خود را به خرما ستانى كشيدند ودر كنار چشمه آبى بر درختى برآمدند ودر ميان شاخهاى درخت قرار گرفتند . كنيزكى حبشي در چاشتگاه به كنار چشمه آمد تا آب برگيرد . عكس ايشان را در چشمه ديدار كرد . برخاست وبا ايشان از در مهر وحفاوت سخن پيوست ومحبت خود وبانوى خود را با خاندان رسول خداى باز نمود وهردو تن را برداشت وبه سراى آورد . بانوى خانه ايشان را پذيره كرد وسروروى ايشان را بوسه زد وبدين نيكو خدمتي كنيزك را آزاد ساخت وپسران مسلم را در نهانخانه جاى داد وخورش وخوردنى پيش‌نهاد وكنيزك را وصيت كرد كه : « شوهر مرا از اين راز آگاه مكن . » اما از آن سوى ، ابن زياد ، مشكور زندان‌بان را طلب داشت وگفت : « چه شدند پسرهاى مسلم ؟ » گفت : « من ايشان را در راه خدا آزاد كردم . » گفت : « از من نترسيدى ؟ » گفت : « جز از خداى نترسم ، هان اى پسر زياد ! دى پدر اين كودكان را بكشتى ، امروز از اين دو طفل نورس چه خواهى ؟ » ابن زياد در خشم شد ، گفت : « اكنون بفرمايم تا سرت را از تن بردارند . » گفت : « آن سر كه در راه مصطفى نباشد ، نخواهم . » اين وقت ابن زياد فرمان كرد كه مشكور را بعد از ضرب پانصد تازيانه گردن بزنند . چون أو را در عقابين 9 كشيدند وابتدأ به ضرب تازيانه كردند ، در تازيانه نخستين گفت : « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . » -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 263 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية