وجعل الصّبيان يرجمونه بالحجارة ، ألا لعنة اللّه على القوم الظّالمين .
وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ .
« 1 »
هامش
( 1 ) - مكشوف باد كه شهادت محمد وإبراهيم پسرهاى مسلم را كمتر در كتاب پيشينيان ديدهام ، الا آن كه اعثم كوفي مىگويد : « گاهى كه ابن زياد ، هانى را محبوس داشت ، چنانكه مرقوم شد ومسلم از سراى هانى بيرون شتافت وشيعيان خود را فرآهم كرد تا بر دار الامارة حمله افكند ، پسرهاى خود را به خانه شريح قاضى فرستاد تا در حمايت أو به سلامت مانند . ديگر نه از نام ايشان ياد مىكند ونه از شهادت ايشان باز مىگويد . ودر جلد هفدهم عوالم مسطور است كه : بعد از قتل حسين عليه السّلام چون أهل بيت را أسير كردند ، پسرهاى صغير مسلم در ميان اسرا بودند . ابن زياد ايشان را بگرفت ومحبوس نمود . »
شرح شهادت ايشان در كتاب روضة الشهدا مسطور است واگر صاحب حبيب السير سخنى به اختصار مىراند هم سند به روضة الشهدا مىرساند .
ومن بنده اين قصه را از روضة الشهدا منتخب مىدارم وبرمىنگارم ؛ زيرا كه 1 بيرون سياقت 2 مورخان ومحدثان سخن مىراند ومانند نوحهگران وسوگواران مرثيه مىخواند وكلمات فضول كه مردود عقول است ، به كار مىبندد ؛ اگر چند اينگونه تلفيق وتنميق 3 از براي نوحهگران زيباست تا بر مردمان بخوانند وگريه بستانند ؛ لكن مؤرخ ومحدث نتواند از آنچه دستبهدست رسيده ، نكتى بفزايد يا كلمتي بربايد ، الا آنكه تواند كرد كه سخن نارسايى را به بلاغت بيان كند وكلام ناپسندى را به فصاحت ادا فرمايد . اكنون بر سر سخن رويم .
همانا پسرهاى مسلم ، به حكم پدر در خانه شريح قاضى ببودند تا گاهى كه مسلم را شهيد كردند وابن زياد را آگهى دادند كه مردم اين شهر دو تن پسران مسلم را پوشيده مىدارند وبيرون شدن نمىگذارند .
ابن زياد بفرمود تا در تمام شهر منادى كردند كه : « هركس پسرهاى مسلم را در خانه خويش بدارد وبه نزد من نيارد ، خانه أو به تركتاز نهب وغارت هبا گردد وخون أو به حدود تيغ سر افشان هدر شود . »
شريح چون اين ندا بشنيد ، محمد وإبراهيم را پيش طلبيد . چون حاضر شدند ، به هاىهاى بگريست .
گفتند : « يا شريح ! اين گريه چيست ؟ »
گفت : « بدانيد كه مسلم شهيد شد واز اين سراى فانى به بهشت جاودانى آرميد . »
ايشان جامه چاك كردند وخاك بر سر پراكندند وبانگ : وا أبتاه ! وا غربتاه ! درآوردند . شريح گفت :
« اى برادر زادگان ! چندين مخروشيد وبر خون خويشتن وكيد من مكوشيد . چه ابن زياد شما را مىطلبد تا در كجا بيابد وتا شما را به دست نگيرد ، نياسايد وصاحب خانه را نيز به زير پاى انتقام بفرسايد 4 . »
ايشان از بيم ابن زياد بانگ در دهن بشكستند وخاموش نشستند . شريح گفت : « شما روشنى چشم وچراغ دل منيد . چنان رأى زدهام كه شما را به أميني بسپارم تا با خود به مدينه برد وبه خويشان بسپارد . »
وپسر خود را كه أسد نام داشت ، فرمود : « شنيدهام كه بيرون دروازه عراقين كاروانى به جانب مدينه مىرود . اين كودكان را به كاروان رسان وبا أميني بسپار تا به مدينه برساند . »
وهريك را پنجاه دينار زر سرخ بر ميان بست . چون تاريكى جهان را فروگرفت ، أسد آن كودكان را -