تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 722

مساهمون:

ص٧٢٢
تعطّفوا عليه من كلّ جانب ، « 1 » فقتل ، فرأيت رأسه في أيدي رجال ذوي عدّة ، هذا يقول : أنا قتلته ، والآخر يقول كذلك . فقال عمر بن سعد : لا تختصموا ، هذا لم يقتله إنسان واحد . حتّى فرّق بينهم بهذا القول . « 2 » المجلسي ، البحار ، 45 / 28 - 29 - عنه : البحراني ، العوالم ، 17 / 272 - 273 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 309 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 298 ؛ مثله الجواهري ، مثير الأحزان ، / 76 - 77
هامش
( 1 ) - [ إلى هنا حكاه في مثير الأحزان وأضاف : « فقتلوه رحمه اللّه » ] . ( 2 ) - بعد از أو ، عابس بن شبيب شاكرى با شوذب مولاي خود گفت كه : « اى شوذب ! چه در خاطر دارى ؟ » گفت : « مقاتله خواهم كرد تا كشته شوم . » عابس گفت : « من به تو گمان نداشتم ؛ چون اين سعادت يافته‌اى ، برو به خدمت امام عليه السّلام واز أو رخصت بطلب وعهد خود را تازه كن ومهيّاى سفر آخرت شو كه امروز ، روزى است كه بايد حسب المقدور در تحصيل اجر آخرت سعى نماييم ؛ زيرا كه بعد از اين ، عملي نخواهد بود وحساب روز جزا در پيش داريم . » پس عابس به قدم اخلاص ويقين وايمان به خدمت امام مؤمنان آمد وگفت : « يا بن رسول اللّه . امروز هيچ كس از خويش وبيگانه نزد من از تو عزيزتر نيست . اگر مىتوانستم دفع نمايم كشتن وستم را از تو به چيزى كه نزد من از جان عزيزتر باشد ، هر آينه مىكردم . بر تو سلام مىكنم وتو را وداع مىنمايم وتو را گواه مىگيرم كه بر طريقهء حقّ تو وپدر تو ثابتم . » اين را گفت وشمشير از غلاف كشيد ومانند شير ، رو به أهل خلاف آورد . ربيع بن تميم گفت كه : « من چون ديدم كه أو با تيغ برهنه خشمناك رو به لشكر ما مىآيد ومكرّر شجاعت أو را در معركه‌ها مشاهده كرده بودم ، گفتم : ايّها النّاس ! اين پسر شبيب است . شير بيشهء شجاعت كه به سوى شما مىآيد . مبادا كه‌كسى برابر أو رود ! » پس آن نامردان ترسيدند وهرچند مبارز طلبيد ، هيچ كس جرأت نكرد كه بيرون رود . چون عمر ديد كه كسى جرأت مبارزت أو نمىنمايد . گفت : « أو را سنگباران كنيد . » چون عابس نامردى ايشان را مشاهده كرد ، تن به كشتن داده ، خود وزره را انداخت ومانند شير ژيان با تن برهنه بر آن روباه صفتان حمله كرد وبه هر طرف كه رومىآورد ، زيادة از دويست نفر پيش أو مىگريختند . تا آن‌كه آن نامردان بىحيا به سنگ جور وجفا بدنش را خسته كردند . چون از مجادله عاجز شد ، سرش را به تيغ كين جدا كردند وچندين كس بر سر أو نزاع كردند كه هريك مىگفتند : « من كشته‌ام . » عمر گفت : « أو را يك كس نمىتوانست كشت . به جراحت همهء لشكر كشته شد . » مجلسي ، جلاء العيون ، / 671 - 672