هامش
- عرض كرد : « يا أبا عبد اللّه ! هيچ آفريدهاى چه نزديك وچه دور ، چه خويش وچه بيگانه در روى ارض روز به پاى نبرد كه در نزد من از تو عزيزتر ومحبوبتر باشد ، واگر قدرت داشتمى كه اين ظلم وقتل را از تو دفع دهم به چيزى كه در نزد من از جان من وخون من عزيزتر بودى ، توانى وتراخى ( 3 ) نمىورزيدم . »
آنگاه آن حضرت را سلام داد وعرض كرد : « يا أبا عبد اللّه ! گواه باش كه من بر دين تو ودين پدر تو مىگذرم . »
اين بگفت وچون اژدهاى دمان به ميدان تاخت وگرد بر گرد ميدان چون شعلهء جواله ، جولانى بكرد وندا درداد كه :
« ألا رجل ، ألا رجل ؟ »
« هماورد ما كيست وقرن وقرين ( 4 ) ما كجاست ؟ »
ربيع بن تميم كه مردى از لشكر عمر بن سعد بود ، مىگويد : « من عابس را مىشناختم وشجاعت أو را مىدانستم وأو را بسيار وقت در مواقع هايله ديده بودم ؛ روى با لشكريان كردم ؛
فقلت : أيّها النّاس ! هذا أسد الأسود ، هذا ابن شبيب .
گفتم : « اى مردم ! اين شير شيران است . اين است پسر شبيب . هركس بيرون شود وبا أو رزم دهد ، البتة از چنگ أو به سلامت نرهد . »
لشكريان چون اين كلمات بشنيدند ، عنان تهور وتجاسر ( 5 ) را از مبارزت أو باز كشيدند . چون عابس را هيچ مرد آهنگ نبرد نفرمود ، ناچار فرياد برداشت :
« ألا رجل ، ألا رجل ؟ »
بر عمر سعد اين كار ناگوار افتاد . فرمان داد كه : « عابس را به سنگباران بگيريد . »
لشكريان از هر سو به جانب أو حجر ومدر روان كردند . عابس چون اين بديد ، در خشم شد . زره خويش را از تن برآورد وبيفكند وخود آهن از سر برگرفت وبپرانيد . آنگاه چون شير شميده وگرگ گله ديده حملههاى ثقيل متواتر كرد . ربيع بن تميم گويد : سوگند با خداى همى نگريستم كه به هر سوى عطف عنان كردى ، دويست وبرافزون ترك جان گفتند وكوس زنان بر زبر يكديگر رفتند . ( 6 ) بدينگونه رزم داد تا از كثرت جراحات أحجار وزخم سنان وسيف بتّار ( 7 ) از أسب درافتاد . كوفيان أو را كشتند وسر أو را از تن دور كردند وتنى چند دعوىدار شدند وهريك همى گفت : « من أو را كشتم . »
عمر بن سعد گفت : « هيچ كس يك تنه أو را نكشت ، بلكه همگان در قتل أو همدست شديد . »
( 1 ) . داهيهء دهياء : پيش آمد دشوار وسخت .
( 2 ) . بيرنگ : اوّل شكلى كه نقّاش براي تصويرى كه در نظر دارد به رنگ غير ثابت نمودار كند . اورنگ : تخت سلطنت .
( 3 ) . توانى ، تراخى : سستى وكاهلي .
( 4 ) . قرن ، قرين : حريف ، هماورد .
( 5 ) . تجاسر : جرأت نمودن . -