قال : فأشهد أنّه استحيا ، فذهب لينصرف . وحمل عليه زهير بن القين في رجال من أصحابه عشرة ، فشدّ على شمر بن ذي الجوشن وأصحابه ، فكشفهم عن البيوت ، حتّى ارتفعوا عنها ، فصرعوا أبا عزّة الضّبابيّ ، فقتلوه ، فكان من أصحاب شمر . وتعطّف النّاس عليهم ، فكثروهم ، فلا يزال الرّجل من أصحاب الحسين قد قتل ، فإذا قتل منهم الرّجل والرّجلان تبيّن فيهم ، وأولئك كثير لا يتبيّن فيهم ما يقتل منهم . « 1 »
هامش
- الشّمر يكنّى ( أبا عزرة الضّبابيّ ) . فلمّا رأى ذلك عسكر ابن سعد ، حملوا عليهم ، واشتدّ القتال ، وقتل من أصحاب الحسين جمع ، وكانوا إذا قتل منهم الرّجل والرّجلان ، يبيّن النّقص فيهم لقتلهم ، ويقتل من أصحاب ابن سعد العشرة والأكثر ، فلا يظهر عليهم لكثرتهم » ] .
( 1 ) - گويد : تا نيمروز سختترين جنگى را كه خدا آفريده بود ، به آنها كردند وچنان بود كه نمىتوانستند جز از يك سوى به آنها حمله كنند كه خيمهها فرآهم بود وراست وچپ به هم پيوسته بود .
گويد : وچون عمر بن سعد چنين ديد ، كساني را فرستاد كه خيمهها را از پاى درآرند كه آنها را در ميان گيرند . ياران حسين سه وچهار ميان خيمهها مىرفتند وبه هركه خيمه را از پاى درمىآورد وغارت مىكرد ، حمله مىبردند ومىكشتند واز نزديك تير مىزدند واز پاى مىانداختند . در اين وقت عمر بن سعد گفت ، خيمهها را آتش بزنند ووارد آن شوند واز پاى بيندازند .
گويد : آتش بياوردند وسوزانيدن آغاز كردند .
حسين گفت : « بگذاريد بسوزانند كه چون آتش در آن افتاد ، نمىتوانند از آنجا به شما دست يابند . » وچنين شد ونمىتوانستند جز از يك سوى با آنها جنگ كنند .
گويد : زن آن مرد كلبى برون شد وبه طرف شوهر خويش رفت وبر سر وى بنشست وخاك از آن پاك مىكرد ومىگفت : « بهشت تو را خوش باد . »
گويد : شمر بن ذي الجوشن به غلامي رستم نام گفت : « سرش را با چماق بزن ! »
ورستم سر أو را بزد وبشكست ودر جا بمرد .
گويد : شمر بن ذي الجوشن حمله برد ونيزه در خيمهء حسين فرو برد وبانگ زد : « آتش بياريد تا اين خيمه را بر سر ساكنانش آتش بزنم . »
گويد : زنان فرياد زدند واز خيمه برون شدند .
گويد : حسين بدو بانگ زد : « اى پسر ذي الجوشن ! تو آتش مىخواهى كه خانهء مرا بر سر كسانم آتش بزنى ، خدا تو را به آتش بسوزاند . »
حميد بن مسلم گويد : به شمر بن ذي الجوشن گفتم : « سبحان اللّه ! اين كار شايستهء تو نيست . مىخواهى دو چيز را بر خويشتن بار كنى . مانند خداى عذاب كنى وفرزندان وزنان را بكشى . به خدا همان كشتن مردان ، أمير تو را خشنود مىكند . »
گويد : گفت : « تو كيستى ؟ » -