الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 279
هامش
- آنگاه مسلم عرض كرد : « يا ابن رسول اللّه ! مىروم تا جد وپدرت را از رسيدن تو بشارت دهم . » اين بگفت ودرگذشت . مسلم را كنيزكى بود ، چون مولاي خود را كشته ديد ، بر سر أو آمد وفرياد برداشت كه : « يا سيداه ! يا ابن عوسجاه ! »
كوفيان از بانگ أو شاد خاطر شدند واز قتل مسلم بباليدند . شبث بن ربعي گفت : « مادرهاى شما بر شما بگريد ! سران خود را دستخوش هلاك مىسازيد وأعزه ( 7 ) خويش را در پاى ماچان ( 8 ) ذلت مىاندازيد وبه كشتن مسلم شادخوار ( 9 ) مىشويد ! سوگند با خداى كه مسلم را در اسلام محلى منيع ( 10 ) وموقفي رفيع است . أو را در غزوهء آذربايجان نگران بودم ، از آن پيش كه صفها مستور گردد ورده راست شود ( 11 ) . شش تن از كافران را با تيغ درگذرانيد . »
بالجملة ، در كتاب روضة الأحباب مسطور است كه : مسلم را پسرى جوان بود ؛ چون پدر را كشته ديد ، مانند شيرى شرزه بردميد . حسين عليه السّلام أو را از آهنگ خويش بازداشت وفرمود : « اى جوان ! پدرت شهيد شد واگر تو نيز كشته شوى ، مادرت در اين بيابان قفر ( 12 ) در پناه كدام كس گريزد ؟ »
پسر مسلم خواست طريق مراجعت سپارد ، مادرش شتابزده سر راه بر وى گرفت وگفت : « اى فرزند ! سلامت نفس را بر نصرت پسر پيغمبر اختيار مىكنى ؟ هرگز از تو رضا نخواهم شد . »
پسر مسلم عنان برتافت وحملهء گران افكند ومادر از قفايش فرياد همى كرد كه : « اى پسر ! شاد باش كه هماكنون از دست ساقى كوثر سيراب خواهى شد . »
وأو مردانه همى كوشيد تا پس از قتل سى تن از مشركان شربت شهادت نوشيد . كوفيان سر أو را بريده ، به سوى مادرش افكندند . مادر ، سر را برداشت وببوسيد وچنان بگريست كه همگنان ( 13 ) همگان بگريستند .
( 1 ) . هرگاه شخصيت مرا بخواهيد ، شيرى هستم از فرزندان دستهاى از بزرگان بنى أسد . كسى كه بر ما ستم كند ، گمراه وبه دين خداى بىنياز كافر گشته است .
( 2 ) . صرصر عاصف : تندباد شديد .
( 3 ) . معادى : دشمن .
( 4 ) . تفته : داغ ، گرم .
( 5 ) . قرن : هماورد .
( 6 ) . قرآن كريم ( 33 ، 23 ) .
( 7 ) . أعزّه ، جمع عزيز : گرامى .
( 8 ) . پاى ماچان : صف نعال ، پايين مجلس .
( 9 ) . شادخوار : شادىكننده .
( 10 ) . منيع : بسيار عالي .
( 11 ) . رده راست شود : صفآرايى شود .
( 12 ) . قفر : بىآب وعلف .
( 13 ) . همگنان : حاضران .
سپهر ، ناسخ التّواريخ سيّد الشّهداء عليه السّلام ، 2 / 275 - 277