تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
قال : وصاحت جارية له : يا سيّداه ! يا ابن عوسجتاه . فنادى « 1 » أصحاب ابن سعد مستبشرين : قتلنا مسلم بن عوسجة . فقال شبث بن ربعيّ « 2 » « 3 » لبعض من « 3 » حوله « 2 » : ثكلتكم أمّهاتكم ، أما إنّكم تقتلون أنفسكم بأيديكم ، وتذلّون « 4 » عزّكم « 5 » ؟ أتفرحون بقتل مسلم بن عوسجة ؟ أما والّذي أسلمت له ، لربّ موقف له في المسلمين كريم ؟ لقد رأيته يوم آذربيجان قتل ستّة من المشركين قبل أن تلتأم خيول المسلمين . « 6 »
هامش
( 1 ) - [ المعالي : « ولمّا قتل مسلم بن عوسجة نادى » ] . ( 2 - 2 ) [ لم يرد في أعيان الشّيعة واللّواعج ] . ( 3 - 3 ) [ الدّمعة السّاكبة : « لمن » ] . ( 4 ) - [ المعالي : « تبذلون » ] . ( 5 ) - [ في المعالي وأعيان الشّيعة واللّواعج : « أنفسكم لغيركم » ] . ( 6 ) - پس مسلم بن عوسجة كه از أكابر زهّاد وعلما وبزرگان أصحاب سيّد شهدا بود ، به عزم شهادت پا در ركاب سعادت گذاشت وقتال بسيار كرد وگروهى از كفّار را به جهنم فرستاد . چون بر زمين افتاد ، جناب امام حسين عليه السّلام با حبيب بن مظاهر بر سر أو رفتند . هنوز رمقى از حيات أو باقي بود . حضرت فرمود : « خدا رحمت كند تو را اى مسلم ! تو به شهادت رسيدى وآنچه بر تو بود ، به جاى آوردى . اينك ما از عقب تو مىآييم . » حبيب گفت : « بر ما دشوار است ديدن تو بر اين حال . بشارت باد تو را به بهشت . » مسلم با صداى ضعيف گفت : « خدا تو را به خير بشارت دهد . » حبيب گفت : « اگرنه اين بود كه من نيز به تو ملحق مىشدم ، هر آينه مىگفتم كه به آنچه خواهى وصيّت كنى . » مسلم گفت كه : « وصيّت من آن است كه دست از يارى اين بزرگوار برندارى تا جان خود را فداى أو كنى . » اين را گفت وروح شريفش به بال شهادت به سوى آشيان قدس پرواز كرد . پس كنيزك مسلم ، شيون برآورد كه : « يا سيّداه ! يا بن عوسجاه ! » چون صداى شيون أو به گوش لشكر عمر نجس رسيد ، از شادى خروش برآوردند . شبت بن ربعي به ايشان گفت : « مادرهاى شما به مرگ شما نشينند . به دست خود بزرگان خود را مىكشيد وعزّت خود را به ذلّت بدل مىكنيد ؟ اين بزرگوارى كه به كشتن أو شادى مىكنيد ، بسى مردانگيها در جهاد كافران كرده [ است ] ، وحقها بر اسلام ومسلمانان دارد . » مجلسي ، جلاء العيون ، / 665 - 666 چون در هر حمله جمع كثيرى از آن اشقيا نابود مىشدند ، عمرو بن حجاج با عمر نحس گفت كه : « مصلحت در مبارزت نيست ومىبايد به يكدفعه بر ايشان حمله آوريد . » عمر رأى أو را پسنديد وحكم كرد كه به مبارزت بيرون نرويد . همه يكدفعه حمله آوردند . مجلسي ، جلاء العيون ، / 667