هامش
- وفرمان كرد تا منادى ندا درداد كه : « هيچ كس از لشكر را أجازت نمىرود كه يك تنه به مبارزت بيرون شود ؛ چه اگر كس وحدانا به ميدان جنگ رود وهمآهنگ طلب كند ، البتة به دست يك تن از اين جماعت پايمال هلاكت خواهد گشت . »
اين وقت عمرو بن الحجاج لختى پيش شتافت وبا أصحاب حسين عليه السّلام نزديك شد . آنگاه روى برتافت وگفت : « اى مردم كوفه ! از طريق طاعت به يك سوى نشويد وتفرقهء جماعت مجوئيد وشك مكنيد در قتال كسى كه از دين بيرون شده است وبا يزيد كه امام أمت است ، مخالفت آغاز كرده است . »
فقال الحسين : يا ابن الحجّاج ! عليّ تحرّض النّاس ؟ أنحن مرقنا من الدّين وأنتم ثبتّم عليه ؟ واللّه لتعلمنّ أيّنا المارق من الدّين ومن هو أولى بصليّ النّار .
فرمود : « اى پسر حجاج ! مردم را به من برمىشورانى ؟ آيا ما از دين بيرون شديم وشما در دين بپاييديد ؟ سوگند با خدا تو مىشناسى آنكس را كه از دين روى برتافته وشايستهء آتش برتافته گشته . »
اين هنگام عمرو بن الحجاج از كنار فرات بر ميمنهء سپاه حسين عليه السّلام حمله افكند .
سپهر ، ناسخ التّواريخ سيّد الشّهداء عليه السّلام ، 2 / 279 - 280
بعد از أو ، مسلم بن عوسجة أسب برانگيخت وگرد بر گرد ميدان برآمد واين ارجوزه تذكره ساخت .إن تسئلوا عنّي فإنّي ذو لبد * من فرع قوم من ذرى بني أسد
فمن بغانا حائد عن الرّشد * وكافر بدين جبّار صمد ( 1 )وخويش را چون برق خاطف وصرصر عاصف ( 2 ) بر سپاه معادى ( 3 ) زد وبه طعن وضرب تنور حرب را تفته ( 4 ) ساخت . مردى از سپاه ابن سعد بر وى درآمد ولختى با أو بگشت . مسلم پهلوى راست أو را با نيزه بزد ؛ چنانكه سنان نيزه از پهلوى چپ به در شد . از پس أو ديگرى بتاخت . أو را نيز از أسب درانداخت وهمچنان مىزد ومىكشت تا پنجاه تن قرن ( 5 ) رزم آزموده را به خاك انداخت . چون نيروى مناجزت از وى برفت ، از كثرت جراحت به خاك افتاد وهنوزش از حشاشهء جان چيزى در تن بود . حسين عليه السّلام چون اين بديد ، مانند عقاب كه از فراز به نشيب آيد ، بر سر أو حاضر شد وحبيب بن مظاهر نيز به ملازمت خدمت آن حضرت شتاب گرفت .
فقال الحسين : يرحمك اللّه يا مسلم !فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا( 6 ) .
آنگاه ، حبيب بن مظاهر بر سر بالين أو آمد وگفت : « اى مسلم ! سخت بر من اين رنج وشكنج تو گران مىآيد . اكنون شاد باش كه در بهشت خداى جاى دارى . »
مسلم به بانگى سخت ضعيف گفت : « خداوند تو را به خير وسعادت بشارت دهاد . »
حبيب گفت : « اى مسلم ! اگر دانستم كه پس از تو مرا زماني زيست خواهد بود ، مىگفتم مرا وصيتي كن تا در انجام آن اهتمام كنم ؛ لكن مىدانم كه در ساعت با تو خواهم پيوست . »
مسلم گفت : « تو را وصيت مىكنم به اين مرد - وأشارت كرد به سوى حسين عليه السّلام - وگفت : تا جان در تن دارى ، در ركاب أو رزم مىزن . »
حبيب گفت : « سوگند با خداى جز اين نكنم . » -