ابن الأثير ، الكامل ، 3 / 288 - مثله النّويري ، نهاية الإرب ، 20 / 444 - 445
فلمّا رأى الحرّ بن يزيد إقبال عمر بن سعد على الحسين عليه السّلام قال : أصلحك اللّه ! أمقاتل أنت هذا الرّجل ؟ قال : إي واللّه ! قتالا أيسره أن تسقط الرّؤوس ، وتطيح الأيدي .
فتنحّى ، حتّى وقف من النّاس موقفا ، ومعه قرّة بن قيس ، فقال له المهاجر بن أوس :
يا ابن يزيد ! لو قيل لي من أشجع أهل الكوفة ؟ ما عدوتك ، وإنّي لمرتاب بك . فقال : إنّي خيّرت نفسي بين الجنّة والنّار ، وإنّي لا أختار على الجنّة شيئا .
ثمّ قال الحرّ لقرّة بن قيس التّميميّ : يا قرّة ! سقيت فرسك ؟ قال : لا . قال : فما تريد أن تسقيه ؟ قال : فظننت أنّه يريد أن يتنحّى ، ولا يشهد القتال ، وكره أن أراه يصنع ذلك
هامش
- خواهد بود . »
گفت : « آيا يكى از پيشنهادهاى أو را كه به شما داده ، قبول مىكنيد وچارهاى جز جنگ نخواهيد داشت وبه طريق ديگرى ( غير از قتل ) راضى نخواهيد شد ؟ »
عمر بن سعد گفت : « به خدا اگر كار در دست من بود ، مىپذيرفتم ؛ ولى كار در دست أمير تو ( ابن زياد ) است وأو قبول نمىكند . »
حر رو به ميدان كرد واندكاندك به حسين نزديك شد كه دچار يك نحو ارتعاش ولرز گرديد ( از شدت عزم ) . يكى از أقوام أو كه مهاجر بن أوس نام داشت ، به أو گفت : « به خدا وضع وحال ورفتار تو موجب شك ونگرانى گرديده . به خدا من از تو تاكنون چنين حالي در هيچ ميدانى نديده بودم كه اكنون مىبينم . اگر از من مىپرسيدند : دليرترين مردان كوفه كيست ؟ من جز تو كسى را نام نمىبردم . »
به أو گفت : « من به خدا قسم خود را در ميان دوزخ وبهشت مخيّر مىكنم كه كدام يك را اختيار كنم .
هرگز جز بهشت چيز ديگرى نمىپسندم . حتى اگر مرا پارهپاره كنند وبسوزانند . »
آنگاه أسب خود را زد وپيش رفت وبه حسين ملحق گرديد . گفت : « خدا مرا قربان تو كند اى فرزند رسول اللّه ! من همان كسى هستم كه تو را بازداشت ونگذاشت برگردى وبا تو براي مراقبت ومنع همسفر بود وراه را بر تو بست وتو را در اين مكان محاصره نمود . به خداوندى كه جز أو خداى ديگرى نيست ، من گمان نمىكردم كه اين قوم پيشنهاد تو را رد كنند وكار آنها به اينجا بكشد . بدين سبب به خود مىگفتم :
باكى نيست اگر من مطيع آنها باشم . آن هم در بعضي كارها . آن هم تصور نكنند كه من از طاعت آنها خارج شده باشم . آنها هم از تو بعضي دعوتها ( پيشنهادها ) را قبول مىكنند . به خدا سوگند اگر مىدانستم كه آنها از تو قبول نمىكنند ، من چنين ( خطا يا جنايتي ) مرتكب نمىشدم . من اكنون آمدهام كه توبه كنم از آنچه گذشت وهم طلب مغفرت نمايم . من با تو مواسات ومساواة خواهم كرد تا در پيشگاه تو جان بسپارم . آيا توبهء من قبول مىشود ؟ »
گفت : « آرى ! خداوند توبهء تو را قبول مىكند وگناه تو را مىبخشد . »
خليلي ، ترجمهء كامل ، 5 / 172 - 173