تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
/ 271 ؛ القمي ، نفس المهموم ، / 245 - 246 ؛ الأمين ، لواعج الأشجان ، / 132 ؛ الجواهري ، مثير الأحزان ، / 69 ؛ القزويني ، الإمام الحسين عليه السّلام وأصحابه ، 1 / 274 ؛ المقرّم ، مقتل الحسين عليه السّلام ، / 289 ؛ بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السّلام ، / 380 وروي أنّ الحسين بن عليّ عليه السّلام قال لعمر بن سعد : إنّ ممّا يقرّ لعيني أنّك لا تأكل من برّ العراق بعدي إلّا قليلا « 1 » . فقال مستهزئا : يا أبا عبد اللّه ! في الشّعير خلف « 1 » . فكان كما قال : لم يصل إلى الرّيّ وقتله المختار . « 2 »
هامش
( 1 - 1 ) [ لم يرد في إثبات الهداة ] . ( 2 ) - بعد از اين سخنان فرمود : « عمر بن سعد را براي من بطلبيد . » آن ملعون نمىخواست كه در برابر آن حضرت آيد . چون نزديك آن حضرت آمد ، فرمود : « اى عمر ! تو مرا مىكشى به اميد حكومت رى وجرجان كه پسر زياد بىبنياد حرام‌زاده به تو خواهد داد ؟ به خدا سوگند كه هرگز آن‌ها براي تو ميسّر نخواهد شد وبعد از من زندگانى براي تو گوارا نخواهد بود وپدران من مرا چنين خبر داده‌اند . هرچه خواهى بكن كه بعد از من در دنيا وعقبى شادى نخواهى يافت . گويا مىبينم كه در اين زودى سر نحس تو را بر سر نيزه كرده باشند ودر كوفه نصب كرده باشند وكودكان بر آن سنگ زنند ونشانهء خود گردانند . » پس عمر بدگوهر در خشم شد ورو به أصحاب خود گردانيد وگفت : « چه انتظار مىكشيد وچرا أو را مهلت داده‌ايد ؟ أو واصحابش به قدر يك لقمه بيش نيستند . » مجلسي ، جلاء العيون ، / 660 - 661 آن‌گاه حسين عليه السّلام ، عمر بن سعد را طلب نمود تا با أو سخن كند . پس ابن سعد با بيست سوار از لشكرگاه خود بيرون شد وحسين عليه السّلام نيز با بيست سوار برنشست وبين العسكرين پياده شدند . حسين أصحاب خود را فرمود : « لختى از ما به يك سوى بباشيد . » همگان برفتند ؛ جز عباس وعلى أكبر . ابن سعد نيز مردم خود را گفت تا كنارى گرفتند . پسرش حفص وديگر لاحق غلامي از وى به جا ماند . فقال له الحسين : ويلك يا ابن سعد ! أما تتّقي اللّه الّذي إليه معادك ؟ أتقاتلني وأنا ابن من علمت ؟ ذر هؤلاء القوم وكن معي فإنّه أقرب لك إلى اللّه . فرمود : « واي بر تو اى پسر سعد ! از آن خداى كه بازگشت تو به سوى أو است ، نمىترسى وبا من مقاتله مىكنى ؟ وحال آن‌كه مىدانى من پسر رسول خداى صاحب اين جماعتم . با من باش وفرمان مرا گوش دار وخداى را از خود شاد كن . » ابن سعد گفت : « من چگونه اين كار توانم كرد ؟ ابن زياد خانهء مرا از بيخ وبن برمىكند . » امام حسين فرمود : « باكى نيست . من خانهء نيكوتر از آن از بهر تو بنيان مىكنم . » ابن سعد گفت : « از آن مىترسم كه ملك ومال وضيعت ( 1 ) مرا تماما مأخوذ دارد . » -